۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

دکتر


نمی توانی افشین را بشناسی و در آن واحد این دو حس نفرت و دوست داشتن‌ را همزمان نسبت به او نداشته باشی۰
در خوابگاه پزشکان اولین کسی که به من خوش آمد گفت او بود و هنوز از در وارد نشده بودم که یک سیگار مارلبرو به من تعارف کرد و بی توجه به نگاه نا آشنای دیگران ، با روئی گشاده پذیرای من شد۰
رضا که دوست دوران دانشکده بود در گوشی به من گفت که پای افشین را به اطاقم باز نکنم چون او تنبل ترین و شلخته ترین فرد تاریخ است۰۰۰ و من هنوز خیلی مانده بود تا واقعیت وجود افشین را درک کنم۰۰۰
خوابگاه پزشکان مجرد تفرش، متشکل از یک خانه ی بزرگ چند اتاق خوابه و در میان یک باغ در نزدیکی تنها بیمارستان شهر واقع بود۰۰۰
من که چندماه دیرتر از دوستانم طرحم را شروع میکردم ، در بدو ورودم، با ولع توصیه های حسین و رضا را مبنی بر اینکه باید خودم را تنبل جلوه بدهم تا تمام کارها بر گردنم نیافتد! ، با گوش جان شنیدم۰۰۰
رامین که مسئول خود تعیین کرده ی خوابگاه بود وماههای آخردوران طرحش را قبل ازعزیمت به امریکا سپری می کرد ، مثل یک تیمسار خودش را به من معرفی کرد و این خبر خوش که فردا لازم نیست در اورژانس کشیک بدهم را همزمان به من و مسعود که ساکن یکی از اتاقها و در ضمن ،رئیس بیمارستان شهر و رئیس من نیز بود، اعلام کرد۰.
در عوض به عنوان شهردار دوره ای خوابگاه ، باید تمام روز را به نظافت و آشپزی می گذراندم۰
در خوابگاه همه از رامین حساب می بردند جز افشین و بیژن که اطاقشان مثل صحنه ی جنگ بود۰
کف اطاق به ضخامت چند سانتی متر از روزنامه و مجله فرش شده بود۰
در وجب به وجب اطاق، استکانها ، قوطیهای کنسرو نیمه مصرف شده و قوطی کبریتهای خالی که در آنها چند ته سیگار خاموش شده بود را می دیدی و یک کوه از لباس کثیف۰
رضا به من گفت که چون افشین حوصله ندارد که لباسهایش را در ماشین رختشوئی بیاندازد، هر چند وقت یکبار همخوابگاهیها لباسهایش را در کیسه ی زباله و کنار در می گذارند و او مجبور می شود که برود و لباسهای نو بخرد۰۰
هیچگاه صحنه ی حمله ی مگسهائی که تمام مراحل زندگیشان را از دوران جنینی تا بلوغ، در اتاق افشین و در قوطی کنسروهای نیمه خورده اش گذرانده بودند را به افشین فراموش نمی کنم! و او به جای چاره اندیشی ،خود را در زیر یک ملحفه پنهان کرده بود و هر چند وقت یکبار سر را بیرون می آورد و به مگسها فحش ناموسی میداد
!
وقتی افشین و بیژن در جلسات خوابگاه به زور شرکت می کردند ، همیشه کار به مشاجره و فریاد بین دو قطب مخالف یعنی رامین و مسعود از یک طرف و افشین و بیژن از سوی دیگر می کشید ۰چون منطق افشین این بود که آن دونفر نه از روی قصد و بی مسئولیتی ، بلکه از جهت ناتوانی ذاتی ، نمی توانند در کارهای خوابگاه همکاری کنند!۰۰۰
مثل اکثریت انسانها ، افشین معجونی بود از تضادها ۰
شخصیت جدی او در محل کار غیر قابل باور و محبت و دستگیری اش از بیماران تهی دست بی مانند بود۰
یکبار پس از چند ماه کار پیاپی قصد سفر به تهران را داشت ، اما با کمال تعجب مشاهده کردیم که از ترمینال به خوابگاه بازگشت ؛چون تمام پولی راکه همراه داشت به یک کارمند بیمارستان که برای درمان همسرش به تهران می رفت، داده بود۰۰۰
خوش ذاتی افشین و خوشروئی او و نیز نزدیکی او به بیژن ، به عنوان خط ارتباط میانی با دیگران، عواملی بودند که از منزوی شدن او جلوگیری می کردند۰
فلسفه ی افشین این بود که شلختگی او ناشی از وسواس بیش از حد او در پاکیزگی است و چون نمی تواند آنطور که ایده آل اوست منظم باشد ، پس به طور واکنشی خود را رها می کند۰
البته او این جملات فیلسوفانه را برای افراد تازه وارد و زمانی که می خواست خواهش کند که برایش از سر کوچه سیگار بخرند ، بیان می کرد۰
بارها شاهد آن بودم که افشین و بیژن بر سر اینکه چه کسی باید برود و در آشپزخانه چای دم کند ، ساعتها ورق بازی شرطی می کردند و در این میان اکثرا یک نفر دیگر از سر ترحم بر آنان ، چای درست می کرد۰
افشین مانند جغد کم خواب بود و بعد از نیمه شب تا صبح برنامه ی مورد علاقه اش در تلویزیون ، یعنی نوشته های بی پایان آگهی های تبلیغاتی روی تله تکست را نگاه می کرد و سیگار می کشید و تنها چند ساعت پس از چشم بر هم نهادن منشی مطبش به او زنگ می زد و او را به سر کار می خواند۰
او این فعالیت بی پایان مغزی را نوعی ریاضت و پالایش درون می دانست۰
افشین به شکل دیوانه کننده ای در مقابل دزدی منشی مطبش از حق ویزیت بیماران بی تفاوت بود و حاظر نبود که منشی دیگری استخدام کند۰
منشی او، گودرز که جوانی زشت چهره و بد خلق بود ، از مطب پر رونق افشین بیش از او بهره می برد و در مدتی کوتاه صاحب ملک و املاکی در شهر شد۰
عاشق زبان فرانسه بود و آرزو داشت که در فرانسه ادامه ی تحصیل بدهد و یک کتاب موژه را که به چند جای آتش سیگار مزین بود در کنار تختش گذاشته بود ولی از سر بی حوصلگی تنها یک جمله را فرا گرفت بود
Qu’est-ce que c’est?
طرحم تمام شده بود و بسیار دور بودم که شنیدم خوابگاه پزشکان تفرش در آتش سوخته است ۰
ظاهرا افشین در غیاب دیگران و به ناچار می خواسته برای یکبار کنسروی را گرم کند که فراموش می کند گاز را خاموش کند۰
توانستم خبر سلامتی همه و خصوصا افشین را تلفنی از بیژن بگیرم۰
او هنوز به آن مطب می رود۰ تنها ۰ با یک منشی دزد۰ پاکتی سیگار۰ چاق و ژولیده۰ یک کتاب موژه با چند آتش سیگار بر رویش ۰ شبها و ساعتهائی که به خواندن تله تکست می گذرد۰ و یک پزشک که بیش از هر صفت دیگری غمگین است۰۰۰

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

کلاغ


دبستان امیدوار ، زمستان ،چند جوان با تفنگ برای حفاظت مدرسه ،بالای دیوار کشیک می دهند۰زنگ تفریح ، دو کودک، علی و منصور یک بسته شکلات ، یک ساندویچ تخم مرغ و یک شیر پاکتی سه گوش را در کنار حیاط و دور از هیاهوی بچه ها با هم قسمت می کنند۰۰۰
معلمهای زن و مرد جوان ، شانه به شانه از پشت شیشه ی دفتر مدرسه بچه ها را تماشا می کنند۰
زنگ می خورد ، بچه ها به طرف شیر آب کنار حیاط با سر و صدا هجوم می آورند؛ کسی علی را هل می دهد و سرش به شیر می خورد، بر می گردد و مشت می زند به صورت خندان منصور؛ خون از دماغ منصور جاری می شود؛ علی گریه می کند۰ آقای اکبری ناظم، با کت و کراوات کرم به طرف آنها می آید؛ و با یک میله ی گرد آهنی کف دست علی می زند؛ این بار منصور گریه می کند۰۰
صدای زنگ آخر وقت، در جیغ و فریاد کودکان گم می شود؛بچه ها به طرف در هجوم می برند، علی و منصور با شادی و خنده ، یک نفس تا محله با هم مسابقه می دهندو یک پاکت شیر سه گوش را زیر لاستیک یک ماشین می ترکانند
۰۰۰


تابستان، فرهنگسرای بهمن ، علی از کتابخانه ی فرهنگسرا به سمت کافه تریا می رود ۰ مغزش پر از لغت فرانسوی است ۰ بی توجه به نگاه و خنده ی دو دخترلوند، چایش را سفارش می دهد و در گوشه ای درفضای باز می نشیند و سیگاری آتش می زند و به بازی نور در حوض فیروزه ای میان تریا نگاه می کند و فکر می کند که قبل از سفر باید این تصویر را برای همیشه ثبت کند۰۰
چند ماشین از خیابان داخل فرهنگسرا می گذرند و به تریا نزدیک می شوند، مسئول تریا به دخترها تذکر می دهد؛ چند مرد قوی هیکل با لباس مشکی وچهره ی درهم و ته ریش از ماشین پیاده می شوند و مردم را با شک و نگاه خطا جو نگاه می کنند۰۰
دخترها با وحشت روسری ها را جلو می کشند و خنده را فرو می خورند۰۰
منصور که در میان آنان است، به علی نزدیک می شود ، خوشرو و جدی است۰
از گذشته ها یاد می کند و سعی می کند لبخند بزند۰
حرفی در مقابل شنیدن خبر سفر علی نمی زند۰زیر چشمی و از فاصله ی دور ، دخترها را زیر نظر دارد۰
عجله دارد و باید برود۰
ناگهان با نگاه تیزبین دو کلاغ را که در کنار حوض درحال جفتگیری هستند به علی نشان می دهد و می گوید این صحنه را باید به خاطر بسپاری ، چون هر روز نمی توانی ببینی۰۰۰
علی چای سردشده ی خود را سر می کشد و به آهستگی به طرف در فرهنگسرا حرکت می کند و باخود می گوید که قبل از رفتن ، باید خاطرات بیشتری را به ذهن بسپارد۰۰۰

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

گمشده


در یک ساعت خلوت ، در پارک پائین سالن آناتومی ، روبروی حوضی قدیمی ، بعد از ظهر تابستان ، روی یک نیمکت سبز رنگ باخته ی کهنه ، جوان و بیست ساله ، غمگین و درخود و حساس ، دفتر چهل برگ صورتی رنگی در دست ، نگاهش غایب و به دور خیره ، خیال رفتن ندارد چون به دنبال یک کلمه ی مناسب می گردد ، برای تکمیل یک شعر کوتاه ، برای بولتن راه نو ۰

غروب نزدیک می شود و جوان دفترش را جمع می کند و به آرامی قدم می زند و دور می شود و همراه آن حوض و پارک و سالن آناتومی یکی یکی محو می شوند۰۰۰

جوانی من را با پیراهن سبز ، دکمه ی یقه بسته ، آرام و غمگین ، با یک دفتر چهل برگ صورتی رنگ ندیدید که از اینجا بگذرد؟۰۰۰

شرم


بیرون آمدن از پادگان ، آنطور هم که فکر می کرد ،مشکل نبود۰
کافی است دفترچه ی مرخصی یکی از رفقایت را قرض کنی و موقع برگشتن به پادگان ، یک پاکت سیگارتوی جیب سربازدژبان بگذاری ، تا هر وقت خواستی بروی و بیائی۰
خصوصا او که انگیزه ی مهمی هم داشت۰
یک نفر مثل فریبرز که به سه سوت دوش گرفتن عادت ندارد ، خود را به هر دری می زند تا چند روز یکبار از پادگان بیرون بزند و خود را به حمام عمومی میدان آزادی کرمانشاه برساند تا تنی صفا دهد و یا یک نفر مثل مجید که عاشق دنده کبابهای طاق بستان است ، مجبوراست که هردوروزیکبار،خسته ازخورشت بادامهای بی ملات پادگان ،به جاده بزند و حتی لباس سربازی سپاه و ته ریش هم باعث نمی شود که دور از چشم گشت دژبانی ، یک پیک عرق با کبابش به سلامتی جناب سرگرد مظهری ،بالا بیاندازد۰
ولی او انگیزه ی دیگری داشت۰
علیرضا که از بچه های هم گروهانی و همکلاسی سابق او در دانشکده فنی و محلی کرمانشاه هم بود ، به او گفته بود که آن دختر نامزد دارد و به زودی ازدواج می کند ولی این حرفها به خرج او نمی رفت۰
بار اول که او را در پارک شیرین ، با مانتو آبی هم رنگ چشمهایش دید ، دیگر نتوانست تصویرش را از سر بیرون کند۰
هرچند آن دختر تنها یگ نگاه گذرا از زیر چشم به او و دوستانش انداخته بود؛ ولی تخیل افسارگسیخته ی او تصویر یک عشق افلاطونی را بینشان ترسیم می کرد۰
دیشب علیرضا اسم آن دختر را با واسطه برایش پیدا کرده بود ؛ناهید۰ خبر بد این بود که نامزد دختر ،یک جوان خوش بر و رو و تحصیل کرده ی متمول بود۰
پیش خودش فکر کرد، این که دلیل نمی شود ؛در شهرهای کوچک دخترها را علی رغم میلشان به ازدواج وادار می کنند۰۰۰
آنروز با چند نفر از بچه ها از پادگان برای مرخصی ساعتی بیرون آمدند ۰
دیگران به کوه بیستون می رفتند تا از سنگنوشته های باستانی دیدن کنند۰
او اما مصمم بود که ناهید را ببیند و با او صحبت کند۰
اطلاعاتش کامل بود؛ یک ساعت درایستگاه اتوبوس جلوی مدرسه ی راهنمائی که ناهید در آن تدریس می کرد کشیک کشید ، تا او بیرون آمد۰
نگاه کم توجه ولی آشنائی به او انداخت و دورتر در صف ایستاد۰
سوار اتوبوس شدند۰ زبانش بند آمده بود۰
تمام راه را تا شهرک فرهنگیان با خود در کشاکش بود۰
پشت سر ناهید پیاده شد و او را تا کوچه شان تعقیب کرد۰
دختر را به اسم صدا کرد۰ دختر برگشت و با تعجب او را نگاه کرد۰ سعی کرد که جمله ای بگوید۰۰۰ اما دختر قبل از اینکه او دهان باز کند به او گفت: آقا ببخشید ، من نامزد دارم۰۰۰
نفهمید که چطور کلمه ی-معذرت می خواهم-را ادا کرد و چطور دوید و از چه راهی خود را به پادگان رساند و چطور سربازی را تمام کرد و چطور بعد از سالها مهندس موفقی شد...
هر وقت که سوزش شرمی را که در آن لحظه سرش را لبریز کرده بود ، به خاطر می آورد ؛ خود را به سختی مشغول به کار می کند۰۰۰
چند وقت پیش علیرضا را گذرا دید و یادی از کرمانشاه و محلهای دیدنی اش و روزهای خوش سربازی کردند.
علیرضا به او یادآوری کرد که روزی که بچه ها به بیستون رفتند ، خیلی بهشان خوش گذشته بود؛ در جائی که فرهاد
از سوزش عشق، دل کوهها را روز و شب شکافته بود ۰۰۰

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

طلسم


دیگر آن بردیا که من می شناختم نبود ۰ فقط یک سایه از او مانده بود، پس از مرگ سعید۰ دو دوست بودند مثل برادر۰ بردیا از آن روز تا مدتها، روزها از خانه بیرون نمی آمد۰ می گفت چشم دیدن خورشید را ندارد۰ سعید آن روز به خانه شان زنگ زده بود ، اما او خانه نبود ۰ قبل از اینکه خود را زیر اتوبوس بیاندازد ، در جاده ی بهشت زهرا ۰ به من زنگ زد ، گفتم از بردیا خبر ندارم۰ گفت می خواستم چیزی به او بگویم و قطع کرد۰ بردیا گفت که خط کف دستش را دیده بود؛ خط زندگی اش قطع شده بود۰ می گفت که تا حالا ندیده بودم که خط زندگی کسی قطع باشد و زنده بماند۰ می گفت که در نگاهش دیده بود که رفتنی است ۰ یک سوال او را آزار می داد۰ سعید چه حرفی داشت که باید به او می گفت؟ آیا او اگر در آن لحظه در خانه بود ، سرنوشت سعید تغییر می کرد؟ عشق یک دختر نمی تواند یک آدم محکم مثل سعید را به آخر خط برساند۰ شاید این یک بهانه بود۰ نمی دانست ۰ بحث در پوچی زندگی و بحثهای اگزیستانسیالیستی که شبها پشت در خانه روی آن نیمکت و زیر نور تک چراغ محله و در سکوت شب با هم داشتند ؛ کتاب خاطرات خانه ی اشباح داستایوسکی که جدیدا به سعید هدیه داده بود؛ سایه ی سنگین استبداد خرد کننده ی پدر سعید که اینهمه آرزوی رفتن و دور شدن را در سرش انداخته بود ؛ فشار مالی که هیچکدامشان از آن رهائی نداشتند؛ چه عاملی او را زیر چرخهای اتوبوس کشاند؟ این سوال بی جواب مثل یک طلسم سالهاست که بر گریبان بردیا آویخته است ، اوکه مانند سایه ازکنار دیوارها میگذرد وازآفتاب میگریزد۰ چه حرفی آن روز باید زده می شد؟۰۰۰
سعید وسط جاده پرید، اتوبوس از روی او رد شد، مثل یک موج دریا که یک قلعه ی شنی را درنوردد ۰ یک کلمه بر روی دهان سعید خشک شد۰ دستانش رو به آسمان بود۰ آفتاب بر کف دستانش می تابید۰ هرگز کسی را ندیده ام که خط زندگی در کف دستش قطع شده باشد و به زندگی ادامه بدهد۰۰۰

توهم





به حمید گفته بود که اگر دیرتر حرکت کنند، وقتی که به قرارگاه می رسند درها بسته خواهد بود؛ ولی گوش شنوائی نبود۰ غروب که به پس قلعه رسیدند ، مطمئن بود که شانسی ندارند و شب را باید بیرون سر کنند ولی با این وجود راه افتادند۰ نوار جیپسی کینگ درسکوت شب ، زیر نور مهتاب ، بدون چراغ قوه۰ قدم گذاشتن بر روی صخره هائی که درمهتاب به رنگ نقره در می آیند بازتابی از یک رویای آشنا داشت ۰ نزدیک آبشار دو قلو که رسیدند، به سکوت گوش دادند، نسیم نمناک آمیخته به بوی علف و ترنم صدای آبشار از دور۰ از گرده ی بالای آبشار در سکوت ، مثل خوابگردها گذشتند، قرارگاه شیرپلا در تاریکی و زیر نور ماه مثل غول کوهستان ، به آرامی درخواب بود وبامشتهای آندو بردرش قصد بیدارشدن را نداشت ۰شب و سرمای فروردین در کوه و تاریکی و بدون آتش ، با دو پتوی کوچک ، پشت به پشت در پناه یک صخره ،در زیر نور یخزده ی مهتاب ونگاه بیدارقله ی توچال درآن اوج ، چشم بر هم ننهادند۰ چند ساعت بعد حمید به او گفت ، نباید بخوابی چون داری می میری۰ از جا بلندش کرد ، راه رفتند ، بالا و پائین پریدند، آهنگ لیلا لیلا را با فریاد با هم خواندند و سعی کردند که پائین بیایند۰ حمید به او گفت که صدای خنده ای شنیده است۰ او حس کرد که کسی سنگ به صورتش می زند۰ حمید گفت این سرما و این سکوت باعث توهم می شود۰ حس میکنند که کسی نظاره گرآنهاست۰ساعتی بعد ، وقتی اولین مشتری یک قهوه خانه ی میان راه بودند ، مایل بودند آتش درون بخاری را ببلعند۰ قهوه خانه چی به حمید گفت، شبهای کوه پر از رمز و راز است۰ چیزهای عجیب که اگر دیدی باید فراموششان کنی۰ چیزی چون افکار نادرست و اشکال غیرواقعی۰۰۰صبح که به پس قلعه رسیدند ، جز خاطره ی چای داغ قهوه خانه و نیمروی پس از آن ، مایل نبودند که به چیز دیگری بیاندیشند۰۰۰
افسانه ها میگویند که هزاران سال پیش فریدون بر ضحاک زنجیر نهاد و او را در غاری در کوه البرز دربند کرد، کوهی که پیش از آن مامن دیوان بسیاری بود۰۰۰

قالی


آی آرزوهای به خون نشسته

سرخی گلهای زخم!
سپیدی حاشیه ی قالی از چیست؟


دخترکی پیر می شود

پیرزنی سپید موی

و خون است،
خون سر انگشتان...



آی ضریح مقدس دار!

نمی بینی چه دلهای بیشماری دخیل وار از گره های تو آویخته اند؟


نقش تابوت کوچکی است

در پیچش بی نتیجه ی نقوش...


آی آرزوهای لگدمال شده ,ببینید
دخترکی می میرد

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

نگاه

تابستان، راه باریکی در انتهای پارک لاله ، روبروی نرده های سبز ، دورنمای هتل کنتینانتال ، مقابل یک نیمکت پارک ،مرد یک کتاب جیبی کوچک با جلد مشکی را از کیف دستی اش بیرون می کشد ، روی صفحه ی اول آن چند کلمه با خودکار آبی نوشته شده که مرور زمان آن را به تدریج پاک کرده است ۰ پس از لحظه ای درنگ ،مرد کتاب را پاره می کند و زیر نیمکت می اندازد و به سرعت دور می شود ۰۰۰

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

راه



وقتی با کوله پشتی های سنگینمان بر پشت وانت سوار شدیم و پر گرد و خاکترین شهر جهان یعنی شهر درود را به مقصد دریاچه ی گهر پشت سر گذاشتیم ، هنوز نمی دانستیم که چقدر باید تاسف بخوریم که شب قبل را در قطار تهران درود ، به جای خوابیدن ، تا صبح به رقص و آواز گذرانده ایم۰
پشت وانت جا خیلی اندک بود ، چون بجز ما شش نفر، سه مرد میان سال با لهجه ی اصفهانی نیز که از آشناهای محمدرضا بودند ، به ما پیوسته بودند و بجز کوله پشتی هایشان ، دو کلمن بزرگ را هم همراه داشتند؛ که بعد از رسیدن به مقصد ، فهمیدیم که پر از عرق کشمش بوده است ۰ یکی از آنها که چاق و طاس بود ، در ابتدای راه با مهران که خوش صداترین فرد گروه ما بود ، هم آواز شد ولی تنها چند دقیقه کافی بود تا نه تنها مهران ، که دیگر بچه ها هم به علت ترانه ی بند تنبانی عباس که با کلمات رکیک جنسی و قر و غمزه و خنده های سبک دو رفیقش همراه بود ؛ ساکت شدند۰۰۰
خوش خیالی ما در دست کم گرفتن سختی راه زمانی از بین رفت که تنها پس از طی چند کیلومتر ،به انتهای جاده ی ماشین رو و یک کوره راه کوهستانی رسیدیم۰
در آنجا تعدادی زن روستائی با تعدادی قاطر منتظر مسافران کوه بودند۰ هرگز نفهمیدم که آن سه همراه میانسالمان که تمام راه را بر پشت قاطر سوار بودند و تمامی پنج روز اقامت در کوهپایه ی اشترانکوه عظیم را در چادر خود پنهان و مشغول پوکربازی و عرقخوری بودند؛ به اندازه ی ما لذت این سفر را در تک تک سلولهایشان درک کردند یا نه؟
پای لخت ، با کوله پشتی سنگین, رد شدن از رودخانه و خندیدن به جواد که در آب می افتد و از سر تا پا خیس می شود۰ رسیدن کنار یک چشمه که از لای قلوه سنگهای خاکستری بیرون می زند و رقص دسته جمعی دور چشمه ، با آخرین ترانه ی معین که از ضبط صوت قراضه ی کامران پخش می شود۰ آفتاب تند و آسمان آبی که گاه گاه پشت برگهای تک درختهای اندک سر راه پنهان می شوند و فرصت نفس گرفتن دوباره و ادامه ی راه را به تو می دهد.
مرتضی که ترانه ی (اگه یه روز بری سفر) را به لری برگردانده و با خواندنش با صدای بم ، لبخند بر لبانت می آورد ۰ و رضا که برای یک بار هم شده با قرزدنهای دائمی اش ، مزه ی سفر را از دماغ دیگران در نمی آورد ۰و قله ی اشترانکوه با همه ی عظمتش ناظر حرکت آهسته ی ما در دامن پرمهرش است۰
دریاچه ی گهر ، بزرگترین چشمه ی آب سرد میهن ، پس از ساعتها راهپیمایی ، پاهای خسته مان را با دستی مهربان مرهم می نهد۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دخمه

از بچگی قم برایم با خاطره ی مرگ وعزاداری همراه بوده است۰ هر وقت پیرمرد یا پیرزنی از فامیل مرحوم می شد به قم می رفتیم تا در مراسم تدفینش شرکت کنیم۰ آنروز اولین روزی بود که شاد و شیک با کت و شلوار و کراوات قرمز به همراه خانواده ،برای شرکت در مراسم عروسی یکی از جوانان فامیل عازم قم بودم ۰ در راه ،پدرم برایمان آن آهنگ قدیمی اش را ترنم می کرد که : قم با غم و غم به قم قرین است ؛ بیچاره کسی که قم نشین است۰۰۰
به پدرم گفتم : حد اقل امروز این حرفت مصداق ندارد و هیچ چیز نمی تواند خوشی مان را به هم بزند۰ میانه ی زمستان بود و یک روز آفتابی و سرد؛ هیچ چیز بیشتر از دیدن خورشید نمی تواند باعث انبساط خاطر من شود۰ هیچ دلیلی برای غمگین بودن ، که یکی از صفات ذاتی من است ، نداشتم۰ با خود گفتم : تا وقتی خورشید هست ، انسان می تواند شاد باشد ، حتی در قم! ۰۰۰
در میانه ی راه بودیم که این حادثه را دیدیم، بعد از روستای علی آباد و قبل از رسیدن به پمپ بنزین۰۰۰
ساده و دردناک مثل تمام حوادث راننگی۰ اولین پزشکی که بر سر قربانیان تصادف رسید ، من بودم۰ بلافاصله بر بالین کودک خانواده رفتم ، چون برای دیگران امیدی نبود۰ همیشه از بچگی فکر می کردم که دکترها آدمهای قویی هستند ولی اشتباه می کردم۰ هیچوقت این اندازه در مقابل واقعیتی به نام مرگ ضعیف نبوده ام۰ یک نگاه عمیق از خیلی دور ،از انتهای یک دخمه به من خیره مانده بود و خورشید از کنار آن نگاه در قرنیه ی کودک ، حضور غمگین خود را انعکاس می داد۰۰۰ مابقی راه را ساکت بودیم و مابقی روز را نیز و عروسی را هم در غم و سکوت گذراندیم ۰۰
قم برای من متشکل است از خانه ها و مغازه ها و آدمهایی که قبرها و قبرستانهای بیشماری را در پشت خود پنهان کرده اند۰
فردای آن روز در راه بازگشت ، سر برگرداندم تا این شهر خاکستری را برای آخرین بار ببینم۰ انعکاس خورشید در گنبد طلا ، به شکل غیر قابل تحملی به من دهن کجی می کرد۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

زخم



وقتی رضا و محسن به فضای مدور بنای زیر بادگیر، با آن گچبری های سقف و با آن بازی زیبای نور روی شیشه های رنگی پنجره ها رسیدند؛ ناگهان موجی از هوای خنک بادگیر بزرگ ،عضلات کوفته شان از گرمای شدید ظهرتابستان یزد را به رخوت درآورد۰
رضا شاید بعد از مدتها ، اضطراب بی دلیل دائمی اش را فراموش کرده بود و محسن با تعجب می دید که رضا برای چند دقیقه، تیک پلک به هم زدنش را فراموش کرده است۰ رضا با صدائی اعجاب زده گفت: این مکان عجب آرامشی دارد۰۰۰ صدای یک مرد مسن از روی شانه اش صحبت رضا را قطع کرد : پسرم ، آرامش در درون انسانهاست. مکانها هیجان یا آرامش ندارند۰
هر دو برگشتند و متوجه پیرمرد راهنمای بنا شدند۰ رضا در بدو ورود او را دیده بود که به گردگیری شیشه های رنگی پنجره مشغول بود۰
پیرمرد آنها را در سرتاسر باغ گرداندوحوضها واندرونیهای متعدد باغ را به آنها نشان داد و به آنان گفت که باغ دولت آباد، مسکن شاه بزرگ ،کریمخان زند بوده است ۰ کلام آهنگین و وزین پیرمرد و اطلاعات زیادش درباره ی تاریخ و معماری بنا ،همراه با کلمات گاه و بی گاه فرانسوی که جملاتش را همراهی می کرد ، آن دو را به حیرت واداشته بود و عدم تجانس ظاهر و درون پیرمرد را بیش ازپیش آشکار می کرد۰ او سپس آن دو را به شربتی خنک دعوت کرد ۰ دور تا دور اطاق وسیع و مرتب پیرمرد که یک قالی تبریزی در میان آن پهن بود ، پر بود از قفسه های لبریز از کتاب ۰ آقای رکنی معلم سابق ادبیات و زبان فرانسه ، سالهای آخر عمر خود را درجستجوی چه چیزی در این گوشه ی خلوت می گذراند؟
در هنگامی که رضا مشغول کنجکاوی در انبوه کتابهای پیرمرد بود، او در گوشی به محسن گفت : خیلی مواظب دوستت باش۰ وضعیت روحی اش خطرناک است۰ محسن این را خود بهتر می دانست و اصلا بهانه ی این سفر هم همین بود۰
پیرمرد به رضا رو کرد و گفت : چه چیز آزارت میدهد؟ چرا خودت را نمی بخشی؟ چرا زخمت را با دست خودت ناسور می کنی؟ آیا بدقولی کرده ای ؟ گناه کرده ای؟ خودت را ببخش۰ از پوستت بیرون بیا۰ اگر چیزی را از دست داده ای ، دستت را رو به آسمان باز کن تا بهتر از آن را بیابی۰۰۰
رضا و محسن از باغ بیرون می رفتند؛ چشمهای هردوشان هنوز خیس بود۰ پشت سرشان بزرگترین بادگیر شهر ، یک باغ بزرگ ، یک بنای زیبا، یک پیرمرد مهربان و لحظه ای آرامش را برجا می گذاشتند۰۰۰
لحظاتی بعد ، رضا درحالی که با هیجان دفترچه ی یادداشتش را ورق می زد و به شدت پلکها را به هم می زد ، به محسن گفت: مکان بعدی که در یزد باید ببینیم زندان سکندر نام دارد۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

نفرین


در دل بیابان , کیلومترها که از یزد دور می شوی، تک درختی عظیم را می بینی که در سایه اش شهر کوچکی، ساخته شده از گل خشک، آرمیده است۰ در این شهر که ابرکوه نام دارد، بزرگترین خانواده ها فلاح زاده و زارع نام دارند۰
ازدواج بین یک مرد از فامیل فلاح زاده و یک دختر از فامیل زارع ، واقعه ای است که باید در تاریخ ابرکوه ثبت شود ؛ حتی اگر این ازدواج طبیعی ترین اتفاق ممکن ، یعنی ازدواج بین پزشک و پرستار تنها اورژانس شهر باشد ۰پدر پزشک و پدر پرستار ، از بد روزگار دو دشمن قسم خورده اند۰ دشمنی این دو خانواده به دشمنی هزار ساله ی ساکنان محله ی نبادان و محله ی درب قلعه بر می گردد۰ هیچکس از دلایل این دشمنی حرفی نمیزند؛ گو اینکه در یک شهر چند هزار نفره ، نفرت همسایه هائی که قرنها محکوم به زندگی با یکدیگر هستند بی معنی است۰ با این وجودفلاح زاده ،دلایل زیادی برای نفرت از زارع دارد۰ اینکه دهها سال است که زارع او را حاجی گلابی صدا می کند ( با وجود همه ی نفرتی که او از گلابی دارد) ، تنها یکی از دلایل این نفرت است۰ این دو نسخه پیچ داروخانه ی سر بازار ، سالها پیش عاشق دختر خان اسفند آباد که سپیده نام داشت ، بودند و ازدواج سپیده با یک تاجر یزدی هم نتوانست این رقابت را در بین این دو از بین ببرد۰ خشکسالی ده سال پیش و از بین رفتن زمینهای پدری فلاح زاده در مریم آباد ، چشم او را از حسادت کور کرد ، چون زارع چند ماه قبل از آن ملک پدری اش در مدولیه را به قیمت خوبی فروخته بود۰ این رقابتها و نفرتها در بین ابرکوهی ها بسیار طبیعی تلقی می شود و در زندگی روزانه ی شهر اختلالی ایجاد نمی کند۰ صدها سال پیش و از زمانی که راه تجاری بین یزد و شیراز کم رفت و آمد شد ، شهر به تدریج از رونق افتاد و مردم اندک اندک عامل کوچک شدن سفره ی خود را در دشمنی همسایه هایشان جستجو کردند۰ اما پیرمردان شهر ریشه ی این کینه و نفرت را در جائی دیگر می جویند. هزاران سال پیش ،اهالی شهر پیامبری کهنسال را در پای سرو چند هزار ساله ی شهر که به جای خدا می پرستیدند ، در چاه انداختند و بر سرش سرب داغ ریختند۰ آنان می گویند که از آن پس ،از این خاکها تنها سنگ می روید و از دلهای ما تنها نفرت از یکدیگر۰ واینکه تنها آبادی جاودانه ی شهر همان درخت سرو است که شبها اگر در تاریکی خوب گوش بدهی ، صدای شیطان را از آن می شنوی که تو را به پرستش خود و دشمنی با همسایگانت می خواند۰
پیوند فلاح زاده و زارع ، نبادان و درب قلعه ، مریم آباد و مدولیه ، شاید شروعی باشد بر بخشش آسمان بر زمین و تمام شدن خشکی و بازگشت رونق به شهر۰۰۰
سرو چند هزار ساله در دل شب ،خانه ها را نگاه می کند و با نسیم شب که در شاخه هایش می پیچد، هم نجوا می شود۰
صدای ناله ای دردناک ، از دل قرنها از اعماق زمین بیرون می زند ۰ پیامبری کهنسال که در آخرین لحظه های سوزش از سرب داغ ، مردم را به عشق و دوستی و خدا فرا می خواند۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

گنج بهرام


وقتی که شنید مرشد همراه با چند راهزن دیگر کشته شده است ، هیچ تعجب نکرد؛ همواره در پس این چهره ی مهربان ، یک خشونت و طغیان پنهان را دیده بود۰
روستای ارمو در دشتی سبز از دشتهای ایلام آرمیده است ۰ وقتی که از کنار تنگ بهرام چوبین می گذری ، روستا را که پشت تپه ای در چندصدمتری پنهان شده است نمی بینی۰
چند خانه ی روستائی ، مخابرات و مدرسه ی ابتدائی ، یک درمانگاه و شعبه ی بانک کشاورزی و اهالی لک و لر ارمو که نسب چند پشت همدیگر را می شناسند۰ مرشد برای تنها کارمند بانک همه چیز بود: آبدارچی ، مستخدم ، ندیم و یار غربت، آشپز و سنگ صبور فریاد و ناسزاهای گاه و بی گاه۰ گاهی حتی برای خنک شدن دلش لگدی نثارش می کرد۰ مرشد اما ساکت بود۰ آرام و نجیب۰ چهره ای زود چین و چروک خورده زیر آفتاب ایلام و بی تناسب با سن مردی چهل و چند ساله۰ قد بلند با استخوانهائی قوی ولی پشتی اندک خمیده از تواضع و یا یک سربزیری تحمیل شده۰ اینکه چرا مثل پدر و پدربزرگش کشاورز نشده است ، سوالی بود که مرشد همواره با یک لبخند تلخ و صدای فروخورده ی بم پاسخ می داد: باران یک سال هست و یک سال نیست ولی شکم را باید هر شب سیر کرد۰ او ولی در پشت این پاسخ ، برق خشمی فروخورده را بارها دیده بود۰
عادت داشت که بعد از ظهرها در دشت قدمی بزند تا پای کوه۰ گاهی مرشد او را همراهی می کرد۰ یکبار وقتی به کنار تنگ بهرام چوبین رسیدند ، مرشد برایش تعریف کرد که سالها پیش در این شکاف کوه ،یک سردار باستانی در مقابل مهاجمان ایستاده و اینکه در جائی در این شکاف ، گنج بزرگی را در پشت دیواری از ساروج دفن کرده است۰ وقتی از گنج حرف می زد نگاهش تار و مصمم میشد۰ او شنیده بود که در گوشه و کنار روستا گاهی کوزه ای یا سکه ای پیدا شده و کسانی هستند در دره شهر و بدره که این اشیا را به قیمتی منصفانه می خرند ، ولی هیچوقت این جرات را در خود ندیده بود که کار خلاف انجام دهد۰ دراین خشکی و کم بارانی آن سال ، حتی عشق گنج یافتن هم نمی توانست به بیرون رفتن در گرما وادارش کند۰
دو سه روز بود که از مرشد خبری نداشت۰شنیده بود که گروهی جاده را در یک گردنه ی آن اطراف بسته اند و مسافرها را لخت کرده اند و بعد به کوه زده اند۰ چند روز گذشت تا اینکه آنروز شنید که مرشد و دو سه جوان ، در نزدیکی تنگ بهرام ،کمین پلیس را خورده اند ۰
سالهاست که وقتی از دره شهر به سمت ارمو می آید ، از خود می پرسد آیا مرشد جای گنج بهرام را می شناخت۰ یک حس ، مثل نسیم گرم ایلام در سرش می وزد و معنای برق نگاه مرشد را می فهمد۰
ارمودر آن نزدیکی در کنار جاده مثل یک راهزن کمین کرده و دیده نمی شود۰ در این کوه و در این شکاف ، سالها پیش سرداری ، گنجش را از چشمان مهاجمان در پشت دیواری از ساروج مخفی کرد ۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

بن یکه

ساختمان دانشگاه مثل لابیرنت در خود می پیچد و به راحتی تو را در خود گم می کند۰ او و کامران بار اولی است که به کرمان آمده اند۰ گرمای خفه کننده ، دخترها در چادرهای سیاه پیچیده ، پسرها سر بزیر ، کارمندها زیر چشمی به آستین کوتاه او نگاه می کنند۰ وارد اولین در باز می شوند برای یک نفس هوای خنک۰ کارگاه تاکسیدرمی۰ با کارمند زن می گویند و می خندند ، با هم عکس می گیرند ۰
دانشجوها می گویند حاجی دارد می آید و همه مثل ملخ می گریزند ۰ جهت خلاف حرکت دیگران می روند به سمت مرکز لابیرنت۰ یک حوض کاشی پر از آب خنک۰ او و کامران به هم آب می پاشند و قهقهه می زنند۰ حاجی می رسد، چاق ، عرق کرده ، کت و شلوار ، خشمگین است و فریاد می زند ، باید از اینجا بروند۰ او برایش مهم نیست ۰ می داند که باید برود، از اول هم قرار بود که فقط از کرمان گذر کنند۰ زیر آفتاب، پیکان قراضه، می خواهند دشتی را ببینند که کرمانی ها به آن می گویند بن یکه، به خاطر یک تک درخت بلند در وسط یک دشت خشک۰ کامران می گوید ریشه های این درخت از سفره های زیرزمینی آبهای خنک کرمان جان می گیرد۰۰۰

یک رویا

در کوهپایه ی کبیر کوه وقتی که از پیچ و خمهای پر خطر جاده پل دختر می گذری و به سمت دشت اندیمشک سرازیر می شوی، چند کیلومتر دورتر از جاده ، در چند قدمی رود پرجنب و جوش سیمره ، در یک روستای فقیر کم جمعیت به اسم ماژین ، یک درمانگاه روستائی است، با چند بلوک سیمانی خاکستری که در خود خانواده ی راننده ی آمبولانس ، بهیار و آمپول زن ، حاجی مستخدم جوان درمانگاه و دکتر طرحی را در خود جا داده است۰ شب ، آسمان پر از ستاره ، یک تخت چوبی توی حیاط خاکی درمانگاه ، جاده ی پل دختر آن دورتر و قطار چراغ ماشینهائی که به سمت دوردست روانند۰ رویای پسر در تاریکی ، اما ، به آن دورترها پرواز می کند۰۰۰

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

دلم به سمت خانه پر می کشد


روزی خیلی دور ، توی هواپیما به سمت یک سرزمین دیگر پرواز می کردم۰
اولین بار بود که خاک خانه را ترک می کردم۰ در آسمان با خودم می گفتم که تنها چیزی را که با خودم همراه می برم خداست و یک مشت خاطره ۰ آمدم و رسیدم و آشیانه ای بنا کردم۰ نهالی که از خانه قطع کرده بودم در این خاک کاشتم . نهالی که کم کم بعد از سالها ریشه کرد۰ گریه هایم را سالهاست که کرده ام ۰ حالا توی کوچه, ترجمه ی لبخند رهگذران را می فهمم۰ دیگر اسم دماوند و عکس کوچه های درکه دور گلویم بغض نمی آورد۰ فقط این روزها که می رسد، آخر اسفند, وقتی که زمین شروع می کند به نفس کشیدن؛ یک حس قوی مثل یک موج من را به سوی خانه می خواند۰ نه بغض و نه گریه و نه افسوس؛ مثل یک ریسمان که قطع نشده است,با وجود اینهمه فاصله و اینهمه راه ۰ بوی بهار که از راه دور از خانه می آید، من را به صلح و مهربانی و آرامش و کودکی می خواند۰