۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه

او


صبح با آرامش از خواب برخواست.
در خواب با زنی حرف زده بود.
چهره اش را و صدایش را از یاد برده بود.
 با هم درد دل کرده بودند.
 از کار و مشغله های روزمره گفته بودند و از خستگی ها.
 زن، میانسال به نظر می آمد.
 حرفهائی عادی به هم گفته بودند.
    یادش آمد که درباره ی داستانهای مورد علاقه شان با هم حرف زده بودند.
حتی آن زن، خواندن کتابی را به او سفارش کرده بود.  کتابی از یک نویسنده ی نه چندان شناخته شده.
   داستان کتاب در مورد یک زن بود  که همیشه در بین خواب و بیداری می آمد...  

   چهره ی هم صحبتش را درست به یاد نمی آورد.
می توانست هر کسی باشد. ولی چیزی آشنا در نگاهش بود.
به هر حال چه اهمیتی داشت.  یک ناشناس مثل آدمهای دیگر.  
    به خاطر آورد که در خواب به دنبال آدرسی گشته بودند.
 بی هدف به دنبال زن روان شده بود.
  آدرس یک دستفروش که تنها فروشنده ی این کتاب از یاد رفته بود.  
    ساختمانی بسیار بلند  ، با پلکانهائی در هم پیچیده را طبقه به طبقه پیموده بودند.    
 در طبقات مختلف این ساختمان ، مغازه های فراوانی بودند که اجناسی معمولی میفروختند.
  بین طبقات مختلف سرگردان بودند.
کسی در این میان به او گفت که در زیر پله ی یکی از راهروها ، پیرمردی را خواهند یافت که شیرینی های محلی را در ورقهای کتابهائی مندرس میپیچد و به قیمتی ارزان میفروشد.
شاید کتاب مورد نظرش را در میان اشیا بی ارزش آن پیرمرد بیابد....

پله ها بلند  و پلکان فلزی در هنگام پائین آمدن ، بسیار تهدید کننده بود.
 وقتی که به زیر  پله ی تاریک رسید ؛ خود را تنها یافت.
پیرمردی با چشمانی نیمه بینا ، با لبخند به او شیرینی تعارف کرد..
 سوالش را از پیرمرد پرسید.
  پیرمرد  ، تکه پاره های کتابی را به او نشان داد و به او گفت که مقداری از این کاغذها را سالها پیش به زنی داده است که نشانه های روشنی از صدای شما را در کلامش داشت.
 کاغذها را از پیرمرد گرفت  و به رفتن ادامه داد.....

    صبح ، در بیداری طعم شیرینی زیر زبان حس میکرد.
        ناخواسته به طبقه ی همکف منزلش، جائی که کتابخانه ی کوچکش در زیر پله آرمیده بود ، سر کشید.    
    مثل یک پدر مهربان ، با پشت دست ، مجموعه ای از کتابهایش را با پشت دست نوازش کرد.  
 کتابی را از آن میان بیرون کشید:
 ELLE  EST  LA( او اینجاست) .
   پشت جلد کتاب ، دستنوشته ی خودش را باز یافت:
       آخرین نسخه ی این کتاب نایاب را به خودم هدیه میکنم..

۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

دختر کویر







دختر  کویر ، 
سر را بر شیشه ی مومیائی شده ی پنجره تکیه کرد
نگاهش از پرواز به افقهای دور باز ماند؛
نگاهی غرق شده در چشمانی به رنگ آسمان دست نیافتنی
و در پهنای صورتی به سپیدی نامش؛ سپیده
پیچیده در چادری تیره رنگ ، همرنگ انبوه غمهایش
سپیده، نور را باید به تاریکی ها می آورد
دستان لطیف صبحگاهی اش ،
پیشانی رنج را باید نوازش می داد
لبان خندانش ،
غنچه های شقایق صحرائی باید میبودند
انگشتانش ، اما،
بر روی مه یخزده ی شیشه ی مومیائی پنجره،
چون بالهای کبوتری پرواز از یاد برده،
بی حرکت ماندند
دختر کویر ، دلی داشت به گستردگی افقهای دور،
تا دورترهای سراب و واحه
در انتهای این کویر خشک ،
تالاب کوچکی داشت که بی وقفه،
از اشکهای به دقت پنهان شده، سیراب میشد,
در انتهای این دشت خشک فراخ...
کویر!
سرو تنهایت کجاست?
میخواهم به شاخه هایش نگاهی آبی را گره بزنم ،
گم شده در جستجوی مسافر تنهای خاطره ای دور،
خشکیده ،
چون پرنده ای پرواز از یاد برده ،
سرگردان میان رفتن و یا باز ماندن؛
از راه ماندن...
دختر کویر!
به سرو گفته ام که گره ی نگاه آبی ات را
و تالاب اشکهای واحه ی تنهائی ات را ؛
در تن سبز خود ،
جاودانه کند.