دختر کویر ،
سر را بر شیشه ی مومیائی شده ی پنجره تکیه کرد
نگاهش از پرواز به افقهای دور باز ماند؛
نگاهی غرق شده در چشمانی به رنگ آسمان دست نیافتنی
و در پهنای صورتی به سپیدی نامش؛ سپیده
پیچیده در چادری تیره رنگ ، همرنگ انبوه غمهایش
نگاهش از پرواز به افقهای دور باز ماند؛
نگاهی غرق شده در چشمانی به رنگ آسمان دست نیافتنی
و در پهنای صورتی به سپیدی نامش؛ سپیده
پیچیده در چادری تیره رنگ ، همرنگ انبوه غمهایش
سپیده، نور را باید به تاریکی ها می آورد
دستان لطیف صبحگاهی اش ،
پیشانی رنج را باید نوازش می داد
لبان خندانش ،
غنچه های شقایق صحرائی باید میبودند
انگشتانش ، اما،
بر روی مه یخزده ی شیشه ی مومیائی پنجره،
چون بالهای کبوتری پرواز از یاد برده،
بی حرکت ماندند
دستان لطیف صبحگاهی اش ،
پیشانی رنج را باید نوازش می داد
لبان خندانش ،
غنچه های شقایق صحرائی باید میبودند
انگشتانش ، اما،
بر روی مه یخزده ی شیشه ی مومیائی پنجره،
چون بالهای کبوتری پرواز از یاد برده،
بی حرکت ماندند
دختر کویر ، دلی داشت به گستردگی افقهای دور،
تا دورترهای سراب و واحه
تا دورترهای سراب و واحه
در انتهای این کویر خشک ،
تالاب کوچکی داشت که بی وقفه،
از اشکهای به دقت پنهان شده، سیراب میشد,
در انتهای این دشت خشک فراخ...
تالاب کوچکی داشت که بی وقفه،
از اشکهای به دقت پنهان شده، سیراب میشد,
در انتهای این دشت خشک فراخ...
کویر!
سرو تنهایت کجاست?
میخواهم به شاخه هایش نگاهی آبی را گره بزنم ،
گم شده در جستجوی مسافر تنهای خاطره ای دور،
خشکیده ،
چون پرنده ای پرواز از یاد برده ،
سرگردان میان رفتن و یا باز ماندن؛
از راه ماندن...
سرو تنهایت کجاست?
میخواهم به شاخه هایش نگاهی آبی را گره بزنم ،
گم شده در جستجوی مسافر تنهای خاطره ای دور،
خشکیده ،
چون پرنده ای پرواز از یاد برده ،
سرگردان میان رفتن و یا باز ماندن؛
از راه ماندن...
دختر کویر!
به سرو گفته ام که گره ی نگاه آبی ات را
و تالاب اشکهای واحه ی تنهائی ات را ؛
در تن سبز خود ،
جاودانه کند.
به سرو گفته ام که گره ی نگاه آبی ات را
و تالاب اشکهای واحه ی تنهائی ات را ؛
در تن سبز خود ،
جاودانه کند.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر