مغزش روزها و شبهايی طولانی ، درگیر
و بیمار یک جمله بود:
"فرم یک شیء ، آن شیء را ملزم
به یک کارآئی مخصوص می کند."
جمله ی ساده ای که یک فیزیوتراپیست
در هنگام نهار، برای توصیف « کارآیی یک عصا ، متناسب با فرم آن » ، بر زبان آورده
بود ؛ برای او به شکل معادله ای چند مجهولی و غیر قابل حل در آمد و زمانی طولانی
زندگی او را در انبوه بیمفهومی خود غرق کرد:
آیا یک شمشیر و لبه ی برنده ی آن است
که دستی بیگناه را ملزم به تبدیل شدن به یک دست قاتل میکند؟
آیا جام پرزهر شوکران و تلالو نقره ای
آن ، دهان افلاطون را به آشامیدنش مجبور کرد؟
آیا سطح و فرم مدور ذرات و کرات و
تمامی هستی ، بر انگیزاننده ی اصلی حرکت دورانی آنهاست؟
آیا ماریا کالاس را سن اپرا و قرارگیری صندلیها و لژها و تماشاچیان ، به
بزرگترین سولیست جهان تبدیل کرد !؟...
یک فکر، ولو سطحی و بی اهمیت، میتواند به قدری سمی و خطرناک باشد که عمق روح
و جسم انسان را از درون ،مثل موریانه بجود و به نابودی بکشاند۰
قرنهاست که معماهائی حل نشده ، همچون
تله های کشتار انسان، در عمق کتابهای دستنویس و خاکخورده ، در کتابخانه هائي متروک
، در انتظار به تله انداختن ذهنهای کنجکاو به کمین نشسته اند ، تا آنها را در زیر
دندانهای بیرحم خود به نابودی بکشانند۰
معادلات دو و یا چند مجهولی و مرموز
و بدون پاسخ که از زبان ابوریحان و خیام و
اسپینوزا و نیوتون بیان شده اند؛ همچون موجوداتی ناقص الخلقه که پس از مرگ اربابانشان
، به زندگی قارچگونه ی خود ادامه داده اند ، همچون سم افعیان بیرحم ، باعث مسمومیت و نابودی صدها
فکر خلاق و جستجوگر شده اند ۰
موتزارت در زمانی که در اوج شهرتش
مشغول نوشتن اپرای فلوت سحرآمیز بود؛ ازسوی فردی ناشناس پیشنهاد نوشتن یک سمفونی
مرموز به نام requiem یا نوحه بر مرگ مردگانرا دریافت کرد۰
این معادله ی پیچیده ، همچون حلقه ی
دار ، روز به روز روح شاد آهنگساز را
تنگتر در خود فشرد۰
سمفونيی که هرگز خاتمه نیافت و گره
اش حتی با مرگ آهنگساز باز نشد...
بعضی کلمات ، بار
دردی در خود به همراه دارند که شکنجه
های قرون وسطی در مقابل آن چون نوازش پر است:
رنجی که دکارت ، با «بودن در اندیشیدن»
از آن یاد کرده بود۰
یا رنجی که ابراهیم با طعم تلخ کلمه ی
"ایثار" ، در لحظه ای که کارد بر گلوی اسحاق می مالید ، در عمق روحش حس
کرده بود۰
و یا رنجی که شاید تنها راسکولنیکوف (
قهرمان جنایت و مکافات ) ،در روزهای زرد پاییزی روسیه ، با آن دست و پنجه نرم کرده
بود : در اندیشیدن و در حلقه ی بینهایت و بیمفهوم کلمه ی "عدالت" غوطه
خوردن....
زمان میگذرد۰
به ورق کاغذ و کلمات سیاه نوشته شده
بر روی آنها خیره می شود و قلمی که در هوشیاری و ناهشیاری بر روی ورق کاغذ میغلطد۰
به
این می اندیشد که هزاران سال است که قلم ،
مستقل و بی هیچ وابستگی به دستی که به دنبال او میدود؛ بر روی آن سطح سفید،
به دنبال کلماتی گشته است ، تا رویاهائی هولناک
و یا شیرین بیافریند و آنانرا در
کتابهائی سالمند و خاکخورده ،در کمین
ذهنهايی کنجکاو و ساده اندیش بگذارد۰۰



