۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

کلمه




مغزش روزها و شبهايی طولانی ، درگیر و بیمار یک جمله بود:

"فرم یک شیء ، آن شیء را ملزم به یک کارآئی مخصوص می کند."

جمله ی ساده ای که یک فیزیوتراپیست در هنگام نهار، برای توصیف « کارآیی یک عصا ، متناسب با فرم آن » ، بر زبان آورده بود ؛ برای او به شکل معادله ای چند مجهولی و غیر قابل حل در آمد و زمانی طولانی زندگی او را در انبوه بیمفهومی خود غرق کرد:

آیا یک شمشیر و لبه ی برنده ی آن است که دستی بیگناه را ملزم به تبدیل شدن به یک دست قاتل میکند؟

آیا جام پرزهر شوکران و تلالو نقره ای آن ، دهان افلاطون را به آشامیدنش مجبور کرد؟

آیا سطح و فرم مدور ذرات و کرات و تمامی هستی ، بر انگیزاننده ی اصلی حرکت دورانی آنهاست؟

آیا ماریا کالاس را سن اپرا و  قرارگیری صندلیها و لژها و تماشاچیان ، به بزرگترین سولیست جهان تبدیل کرد !؟...

یک فکر، ولو سطحی و بی اهمیت،  میتواند به قدری سمی و خطرناک باشد که عمق روح و جسم انسان را از درون ،مثل موریانه بجود و به نابودی بکشاند۰

قرنهاست که معماهائی حل نشده ، همچون تله های کشتار انسان، در عمق کتابهای دستنویس و خاکخورده ، در کتابخانه هائي متروک ، در انتظار به تله انداختن ذهنهای کنجکاو به کمین نشسته اند ، تا آنها را در زیر دندانهای بیرحم خود به نابودی بکشانند۰

معادلات دو و یا چند مجهولی و مرموز و بدون پاسخ که  از زبان ابوریحان و خیام و اسپینوزا و نیوتون بیان شده اند؛ همچون موجوداتی ناقص الخلقه که پس از مرگ اربابانشان ، به زندگی قارچگونه ی خود ادامه داده اند ، همچون  سم افعیان بیرحم ، باعث مسمومیت و نابودی صدها فکر خلاق و جستجوگر شده اند ۰

موتزارت در زمانی که در اوج شهرتش مشغول نوشتن اپرای فلوت سحرآمیز بود؛ ازسوی فردی ناشناس پیشنهاد نوشتن یک سمفونی مرموز  به نام    requiem یا نوحه بر مرگ مردگانرا دریافت کرد۰
این معادله ی پیچیده ، همچون حلقه ی دار ،  روز به روز روح شاد آهنگساز را تنگتر در خود فشرد۰
سمفونيی که هرگز خاتمه نیافت و گره اش حتی با مرگ آهنگساز  باز نشد...

بعضی  کلمات ، بار  دردی  در خود به همراه دارند که شکنجه های قرون وسطی در مقابل آن چون نوازش پر است:

رنجی که دکارت ، با «بودن در اندیشیدن» از آن یاد کرده بود۰

یا رنجی که ابراهیم با طعم تلخ کلمه ی "ایثار" ، در لحظه ای که کارد بر گلوی اسحاق می مالید ، در عمق روحش حس کرده بود۰

و یا رنجی که شاید تنها راسکولنیکوف ( قهرمان جنایت و مکافات ) ،در روزهای زرد پاییزی روسیه ، با آن دست و پنجه نرم کرده بود : در اندیشیدن و در حلقه ی بینهایت و بیمفهوم کلمه ی "عدالت" غوطه خوردن....

زمان میگذرد۰
به ورق کاغذ و کلمات سیاه نوشته شده بر روی آنها خیره می شود و قلمی که در هوشیاری و ناهشیاری بر روی ورق کاغذ میغلطد۰

به  این می اندیشد که هزاران سال است که قلم ،  مستقل و بی هیچ وابستگی به دستی که به دنبال او میدود؛ بر روی آن سطح سفید، به دنبال کلماتی گشته است ، تا رویاهائی هولناک  و یا شیرین  بیافریند و آنانرا در کتابهائی سالمند و خاکخورده ،در  کمین ذهنهايی کنجکاو و ساده اندیش بگذارد۰۰

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

قرمز



همه چیز آماده بود تا  آن کلام نهائی گفته شود۰
و او در آن لحظه ، بار تمامی این مسئولیت را برای ادای آن کلام بر عهده داشت۰
 تمامی اقوام  و نژادها ، از هزاران سال پیش منتظر رسیدن چنین لحظه ی باشکوهی بوده اند ،
تا یک کلمه ی رمز آلود ،در یک مکان ناشناخته و مرموز، از دهان یک وجود و یا   یک فرد معمولی بیرون آید ; تا تمامی کهکشانها و دنیاهای دور افتاده ، و  میلیاردها جهان گوناگون و آفریده های  هستی ، با آهنگ آن کلام ، به تلاطم و رقص درآیند و از درون این تیرگی بی پایان و سنگین، روزنه ای عمیق و بی انتها از نور به فوران آید۰

دیروز ، یازهمین روز از ماه دوازدهم سال در سال سیزدهم از این قرن بود۰
 این توالی اعداد هر هزار سال یکبار تکرار میشوند۰
کتابهای کیمیاگری قرن شانزهم، از یکی از لحظه های این روز ، بعنوان مرکز ثقل هستی نام برده اند۰
او نمیدانست که چرا و چگونه برگزیده ی این دور زمان و مکان شده است؟
سنگینی بار هستی و بود و نبودبر این شانه ها...
یکبار و برای همیشه...
تا جائی که به یاد داشت ، لحظه ی غروب و تحول روز به شب ، برایش اضطراب آفرین بوده است۰

لائوتسه میگوید : کسانی که شفق ونور قرمز رنگ آن را نمیتوانند تحمل کنند، با مرکزیت وجود خود در تضاد هستند و چاکرای ریشه, در آنها مسدود شده است۰
سهروردی در کتاب عقل سرخ ، از پیرمردی هزاران ساله حرف می زند ،که سرخی صورت جوان خود را از تحول بین رنگهای سیاه به سفید جستجو کرده ست۰

 فردی دیگر  می توانست در روزی دیگر و در جهانی دیگر  ، کمر را زیر این بار گران راست کند۰
...
او ، بر روی آن بلندی، با نگاه به شیروانی های دود گرفته ی  Créteil ، به غروب   خیره شد۰
اضطرابی نداشت ۰ 
آرامش همه ی ستاره هائی که در پشت این قرمزی  پنهان بودند، در قلبش لبریز شدند۰

دنیا در مقابلش بود و  گوش تمامی اتمها و ذراتی که شادان به دور مرکزی روشن ، میرقصیدند و میچرخیدند؛ به شنیدن این کلام  مشتاق بود۰

دهانش به یک کلمه باز شد:
آشتی

و جهان در انبوه نوری قرمز رنگ ،غوطه ورشد۰۰۰