همه چیز آماده بود تا آن کلام نهائی گفته شود۰
و او در آن لحظه ، بار تمامی این
مسئولیت را برای ادای آن کلام بر عهده داشت۰
تمامی اقوام و نژادها ، از هزاران سال پیش منتظر رسیدن چنین لحظه ی باشکوهی بوده اند ،
تا یک کلمه ی رمز آلود ،در یک مکان ناشناخته و مرموز، از دهان یک وجود و یا یک فرد
معمولی بیرون آید ; تا تمامی کهکشانها و
دنیاهای دور افتاده ، و میلیاردها جهان
گوناگون و آفریده های هستی ، با آهنگ آن
کلام ، به تلاطم و رقص درآیند و از درون این تیرگی بی پایان و سنگین، روزنه ای
عمیق و بی انتها از نور به فوران آید۰
دیروز ، یازهمین روز از ماه دوازدهم
سال در سال سیزدهم از این قرن بود۰
این توالی اعداد هر هزار سال یکبار تکرار میشوند۰
کتابهای کیمیاگری قرن شانزهم، از یکی
از لحظه های این روز ، بعنوان مرکز ثقل هستی نام برده اند۰
او نمیدانست که چرا و چگونه برگزیده ی
این دور زمان و مکان شده است؟
سنگینی بار هستی و بود و نبودبر این شانه ها...
یکبار و برای همیشه...
تا جائی که به یاد داشت ، لحظه ی
غروب و تحول روز به شب ، برایش اضطراب آفرین بوده است۰
لائوتسه میگوید : کسانی که شفق ونور
قرمز رنگ آن را نمیتوانند تحمل کنند، با مرکزیت وجود خود در تضاد هستند و چاکرای ریشه, در آنها مسدود شده است۰
سهروردی در کتاب عقل سرخ ، از پیرمردی
هزاران ساله حرف می زند ،که سرخی صورت جوان خود را از تحول بین رنگهای سیاه به سفید
جستجو کرده ست۰
فردی دیگر می توانست در روزی دیگر و در جهانی دیگر ، کمر را زیر این بار گران راست کند۰
...
او ، بر روی آن بلندی، با نگاه به شیروانی
های دود گرفته ی Créteil ، به غروب خیره شد۰
اضطرابی نداشت ۰
آرامش
همه ی ستاره هائی که در پشت این قرمزی
پنهان بودند، در قلبش لبریز شدند۰
دنیا در مقابلش بود و گوش تمامی اتمها و ذراتی که شادان به دور مرکزی
روشن ، میرقصیدند و میچرخیدند؛ به شنیدن این کلام
مشتاق بود۰
دهانش به یک کلمه باز شد:
آشتی
و جهان در انبوه نوری قرمز رنگ ،غوطه
ورشد۰۰۰



در دنیا اما هیچ چیزسخت تر و شاید هم ساده تر از لبخند نیست.
پاسخ دادنحذفاز ابراهیم و عیسی گرفته تا سیاووش و حسین فقط میخواستند متبسم باشند؛ همان گونه که هستی، همان گونه که تولد، همان گونه که خدا....
همه اش از یک خنده شروع شد، از عظمت لطیف یک تبسم.
و گویی این تمامی ندارد؛ تا خود ابدیت....
و همه و همه فقط برای یک لبخند بود.
لبانش به یک تبسم گشوده شد
پاسخ دادنحذفو جهان در تلاءلوءِ نوری سپید درخشید؛
که همه و همه تنها برای یک لبخند بود.