مغزش روزها و شبهايی طولانی ، درگیر
و بیمار یک جمله بود:
"فرم یک شیء ، آن شیء را ملزم
به یک کارآئی مخصوص می کند."
جمله ی ساده ای که یک فیزیوتراپیست
در هنگام نهار، برای توصیف « کارآیی یک عصا ، متناسب با فرم آن » ، بر زبان آورده
بود ؛ برای او به شکل معادله ای چند مجهولی و غیر قابل حل در آمد و زمانی طولانی
زندگی او را در انبوه بیمفهومی خود غرق کرد:
آیا یک شمشیر و لبه ی برنده ی آن است
که دستی بیگناه را ملزم به تبدیل شدن به یک دست قاتل میکند؟
آیا جام پرزهر شوکران و تلالو نقره ای
آن ، دهان افلاطون را به آشامیدنش مجبور کرد؟
آیا سطح و فرم مدور ذرات و کرات و
تمامی هستی ، بر انگیزاننده ی اصلی حرکت دورانی آنهاست؟
آیا ماریا کالاس را سن اپرا و قرارگیری صندلیها و لژها و تماشاچیان ، به
بزرگترین سولیست جهان تبدیل کرد !؟...
یک فکر، ولو سطحی و بی اهمیت، میتواند به قدری سمی و خطرناک باشد که عمق روح
و جسم انسان را از درون ،مثل موریانه بجود و به نابودی بکشاند۰
قرنهاست که معماهائی حل نشده ، همچون
تله های کشتار انسان، در عمق کتابهای دستنویس و خاکخورده ، در کتابخانه هائي متروک
، در انتظار به تله انداختن ذهنهای کنجکاو به کمین نشسته اند ، تا آنها را در زیر
دندانهای بیرحم خود به نابودی بکشانند۰
معادلات دو و یا چند مجهولی و مرموز
و بدون پاسخ که از زبان ابوریحان و خیام و
اسپینوزا و نیوتون بیان شده اند؛ همچون موجوداتی ناقص الخلقه که پس از مرگ اربابانشان
، به زندگی قارچگونه ی خود ادامه داده اند ، همچون سم افعیان بیرحم ، باعث مسمومیت و نابودی صدها
فکر خلاق و جستجوگر شده اند ۰
موتزارت در زمانی که در اوج شهرتش
مشغول نوشتن اپرای فلوت سحرآمیز بود؛ ازسوی فردی ناشناس پیشنهاد نوشتن یک سمفونی
مرموز به نام requiem یا نوحه بر مرگ مردگانرا دریافت کرد۰
این معادله ی پیچیده ، همچون حلقه ی
دار ، روز به روز روح شاد آهنگساز را
تنگتر در خود فشرد۰
سمفونيی که هرگز خاتمه نیافت و گره
اش حتی با مرگ آهنگساز باز نشد...
بعضی کلمات ، بار
دردی در خود به همراه دارند که شکنجه
های قرون وسطی در مقابل آن چون نوازش پر است:
رنجی که دکارت ، با «بودن در اندیشیدن»
از آن یاد کرده بود۰
یا رنجی که ابراهیم با طعم تلخ کلمه ی
"ایثار" ، در لحظه ای که کارد بر گلوی اسحاق می مالید ، در عمق روحش حس
کرده بود۰
و یا رنجی که شاید تنها راسکولنیکوف (
قهرمان جنایت و مکافات ) ،در روزهای زرد پاییزی روسیه ، با آن دست و پنجه نرم کرده
بود : در اندیشیدن و در حلقه ی بینهایت و بیمفهوم کلمه ی "عدالت" غوطه
خوردن....
زمان میگذرد۰
به ورق کاغذ و کلمات سیاه نوشته شده
بر روی آنها خیره می شود و قلمی که در هوشیاری و ناهشیاری بر روی ورق کاغذ میغلطد۰
به
این می اندیشد که هزاران سال است که قلم ،
مستقل و بی هیچ وابستگی به دستی که به دنبال او میدود؛ بر روی آن سطح سفید،
به دنبال کلماتی گشته است ، تا رویاهائی هولناک
و یا شیرین بیافریند و آنانرا در
کتابهائی سالمند و خاکخورده ،در کمین
ذهنهايی کنجکاو و ساده اندیش بگذارد۰۰



matne besyar jaleb va por mafhoomi bood. doost daram bazam azatoon bekhoonam jenabeh alirezaye aziz. dar akahar bebakhshid ke az finglish baraye neveshtaneh nazaram estefadeh kardam. movafagh bashid. Rashad Yazdanifard
پاسخ دادنحذف"ناشناس دوم" :
پاسخ دادنحذف"زهرخند"
[1]
نوشتار بالا و به ویژه دو نوشتار قبل و همه افاضات و پانوشتها را دیدم. آری! همه اش جز یک بازی پوچ و تکراری و مسخره با کلمات نبود. کلمات گُنده و گُنگ و چندپهلویی مانند عشق و آشتی و لبخند چه بسا معادن بی پایانِ گَند و کثافت باشند؛ "عشق" بیمارگونه و مجنون-وارِ نازیها به مام وطن، "آشتی" ایرانیانی خوار و بزدل با مغولان و بردگیشان با افتخار، و "لبخند" کریه و خون-چکانِ فاتحان شهرها بر فراز اجساد در گرماگرم پایکوبیِ مستانه مردم-سوزان.
بگذارید صریح و تلخ بگویم؛ چه خوشتان بیاید چه نیاید، اینها همه اش مشتی شعر و قصه و خیالبافی است. همه اش دروغ و چرت و مزخرف است. کدام تقدیرِ خودساخته؟! کدام آشتی؟! لبخند به کدام کثافت؟! تبسم به کدام پلشتی؟! بدبختها! دستان مبارک را از جلوی چشمهایتان بردارید و انگشتها را از درون گوشهایتان بیرون کشید!
کودک خردسالِ به قول شما معصومی را از آغوش گرم خانواده اش رذیلانه میربایند، صورتش را با اسید میسوزانند، سفاکانه نور از دیدگانش میگیرند و طفل کور و معلولِ نگون-بخت را در سرمای سخت و استخوان-سوز برای گدایی اجاره میدهند؛ رهگذارانی چشم-بربسته هم پول سیاهی را با تبختر جلویش پرتاب میکنند و با بی تفاوتی یا احیانا اشک ترحمی خودخواهانه دور میشوند. شاید هم در دل آن خدای خودساخته شان را شکر میگویند که چه خوب که آنها و پس-انداخته های تحفه شان جای آن کودک بیچاره نیستند! لابد آن خدای عزیزشان خیلی دوستشان داشته و این صدقه هم قرار است یک عمر بیمه شان کند؛ چه معامله چرب و شیرینی! این است واقعیتهای دنیای سراسر دروغ ما. آیا اینها همه برای شما مهوع است یا خنده-دار؟ آن موجود فاسدشده و تباه گشته را لابد خدای شما هم بعد میخواهد در دنیایی دیگر به جرم تباه شدن و مردود گشتن در امتحانات کذایی اش، باز داغ و درفش کند! واقعا که عجب مهر و عدالتی دارد این خدای شما! واقعا که مسخره و احمقانه است. راستی از این همه مهر و عدالتِ رییستان حالتان به هم نمیخورد؟
و از این دست تباهی های چندش-آور در دنیای تیره و تار ما بسیارند؛ از ربوده شدن آن دختر نوجوانِ در جستجوی گُل به دست جوانان هم-محلی اش در فلان روستا و زجرکش شدنِ وحشتناک او تا بسیاری امثال اینها در سطوح کلان و میلیونی.... اگر باور ندارید، به جای لبخند زدن و کلمه کَله هم کردن، نگاهی به تاریخ کثیف نوع بشر بیاندازید و یا دستکم اخبار روزانه را گوش کنید. البته "اگر شهامتش را دارید". ای بیچارگانِ پرگو و توهم-زده! از قضا برخی از همانها که شما به اصطلاحِ خودتان بدکار و تبهکارشان میخوانید، از امثال شما واقع-بین تر و موفقتر بوده اند. پس خواهی نشوی رسوا، همرنگِ همانان شو....
تو ای ناشناسی که از امید و تبسم میگویی و بیهوده با واژه بازی میکنی! تو بگو به چه باید خندید؟ جز یک بیمار سادیستی و شیفته تباهی چه کسی میتواند به این همه گند و فضاحت لبخند بزند؟ مگر همانها که امثال تو، بیماردل و تباهکارشان میخوانید به همین چیزها نیست که میخندند؟ راستی آن کارگردان بزرگی که برخی مدعی وجود آنند چه؟ مشکل خود او چیست؟ به راستی کدام عدالت و حکمت؟! نه آقاجان! اینها همه اش دروغ و خودفریبی است. راست و ناراستی در کار نیست. هیچ هدف و معنایی وجود ندارد؛ ارزشها همه برساخته ذهنِ مفلوک ماست و ما جز موجوداتی حقیر و درمانده در یک بازیِ کور و هیچ در هیچ نیستیم. پس به جای گریختن بزدلانه و بیهوده به آغوش یک والد بزرگِ خیالی، شهامت واقع-بینی داشته باشیم. دستکم خودمان را فریب ندهیم. علم هم میگوید ما هیچ چیز، هیچ چیز جز "بسط کورِ آن آبگوشت اولیه" نیستیم؛ مشتی توده سلولیِ محکوم به فنا؛ لشهایی گَند و سنگین و بویناک؛ گله های خودخواه درنده-خویِ تباهگر؛ اسرایی نگون-بخت در بندِ دردها و غرایز و خودپرستیهای عفن خویش و بربسته به خودنمایی های حقیر و جاهلانه و نخوتبار.
" زندگی، زهرخند و دیگر هیچ..."
ادامه" (زهرخند- ناشناس دوم):
پاسخ دادنحذف[2]
راستی مگر نه این که آن بودای به اصطلاح بزرگ هم در واقع جز بیچاره ای نازپرورده و درمانده نبود که از وحشت سه هیولای "مرگ" و "پیری" و "بیماری" زبونانه به نوعی مخدر روحی پناه برد و خواست تا چشم بربندد و فراموش کند؟ آشتی، صلح، نوع-دوستی، عشق، وحدت، آدم خوبه بودن و انبوه دروغها و مخدرات و مزخرفاتِ احمقانه و پوچ و فریبکارانه ای از این قبیل. بیچاره ها به خیال زرنگی، خودشان را به خواب میزنند و میگویند به حقیقت رسیده ایم! رواج فوق العاده الکل و انواع مخدرات، از تریاک و اِکس گرفته تا انواع مکاتب و هنرهای افیونی از دیرباز نشانه بارزی از خواری و فلاکتِ فوق العاده نوع بشر است. البته این بازیهای مفلوکانه در نوعِ نفرین شده بشر یک اپیدمی قدیمی است.
برای مثالی دیگر، گرفتارآمده درمانده ای به نام ویکتور فرانکل در کتاب "انسان در جستجوی معنا" و مکتبِ به اصطلاح معنادرمانی اش مدعی شده: "در هر رنجی معنایی میتوان یافت!" این هم از مخدر دست-سازِ جناب پروفسور فرانکل در اردوگاه آشویتس. مردک از کدام معنا میگوید؟! اصلا اگر او این را نمیگفت مثلا چه میخواست بگوید؟ لابد میخواست بسراید: "همه چی آرومه! من چقدر خوشبختم!" پس سوته-دلان گرد هم آیید؛ ترسوهای جهان متحد شوید....
اما هان ای خیل مفلوکان! بدانید که شما جز شعار دادن و خویش فرسودن، سرانجام هیچ غلطی نمیتوانید بکنید.
دیگر بس کنید این بازی بزدلانه در نقش دروغین و ریاکارانه آدم خوبه داستانی فریبنده را! سرتان را مانند کبک زیر برف کرده و دلتان را به کف زدنها و ستاره چسباندنهای کسانی دلخوش ساخته اید که جز در بند خودشان نیستند- یا شاید از آن که دون-کیشوت-وار، قهرمان ماجراهای خیالیتان باشید و خودتان برای خویش کف بزنید ارضا میشوید. بیچاره ها! شما چیزی جز موجوداتی زبون و در بند خودی عفن نیستید و در این بازیهای غلط-انداز و وارونه-نما هم فقط خودِ حقیرتان را جستجو میکنید. حداکثر این که در توهم سراب نامفهومی به نام رهایی، ابلهانه دنبال دُمتان میدوید! پایش که بیفتد و در موقعیتش که قرار بگیرید، چه بسا خودتان اول کس در انکار ادعاهای بی بنیادتان خواهید بود. اگر باور ندارید، فقط نیم-نگاهی به بسیاری ضعفها و گذشته های خودتان بیاندازید و بدانید که من هم میدانم.... پس لطفا آن دهان گشادتان را ببندید و فقط خفه شوید! ای کلکهای گنده-گو! من خودم استاد این بازیهای ریاکارانه ام- اما دستکم خودم را فریب نمیدهم. از شما بسی گُنده ترها و پرمدعاترها گَندش را درآورده اند؛ شما کرمکهای بی مقدار که در برابر واقعیتها عددی نیستید.
آن ابراهیم و عیسی و سیاووش و دیگر قهرمانهای ساختگیتان هم جز مشتی بافته های پرتناقضِ بازیگران حرفه ای و مجانین توهم-زده در طی قرون متمادی فلاکتِ نوع بشر نبوده اند. پس تا دلتان میخواهد این قصه ها را سر هم کنید؛ اما واقعیت ملموس و زمینی و تاریخی در کل این بوده که غلبه نهایی با تیرگی است و جز تاریکی فرجامی نخواهد بود- چه این که این واقعیت خواه و ناخواه در آن اسطوره های کذایی تان هم خود را نشان داده. راستی در آخر آن داستان تاریخی معروف، حسین تان چه فرجامی یافت؟ مگر نه این که عاقبت، گرز واقعیتها سر پربادش را خرد و متلاشی کرد؟ این کافی نیست؟
بدبختها! حتی قوانین فیزیک هم بر ضد شماست و اصل آنتروپی هم در عالم خلقت بر همین رو به قهقرا و نابودی بودن دلالت دارد. چه خویش را با مشتی قصه و مزخرفات سرگرم سازیم یا نسازیم، سرانجام همه چیز در سرما و تاریکی فرومیرود....
آری! ما هیچ چیز جز بسط کورِ آن آبگوشت اولیه نیستیم؛ بسطی پوچ و بی معنا که لختی هست و سرانجام این نیز در خودش فروریخته و خاموش میشود. "بسط کور و گذرای آبگوشت اولیه؛ همین و دیگر هیچ"؛ آبگوشتِ مانده و فاسدشده ای که بوی گند تعفنش سراسرِ این هستیِ سرد و تاریک را فراگرفته.
پس حال که این گونه است، به جای خودفریبی و زِر-زِر کردن و دست و پا زدن، لااقل تا میتوانیم از سر کشیدنِ همین آبگوشت گند و عفن لذت ببریم تا آن هنگام که بالاخره وقت سقط شدن ما هم فرارسد.
راستی که هیچ چیز لذیذتر از تسلیمی تمام به این هستی تاریک و تباه، و ابدی شدن در اوج لذت لزجِ تباهگری نیست.
" زندگی، زهرخند و دیگر هیچ..."
لعنت بر همه تان
ناشناس دوم
"ناشناس دوم":
پاسخ دادنحذفهان ای بزغاله های بزدل! بدانید که هستی سراسر چیزی جز یک "شوخی زننده" نیست. آری! همه اش از یک قهقهه جنون-آمیز آغاز شد؛ از یک قهقهه کثیف.... پس آنقدر قهقهه بزنید تا بالا بیاورید! آنگاه باز بالاآورده ها را با ولع ببلعید و ببلعید و بخندید تا از این تکرارِ مستانه و دیوانه-وار به اوج لذت غریب تباهگری رسید.
"زندگی، زهرخند و دیگر هیچ..."
جناب ناشناس ۲، هر چند که جواب خود را با اینهمه فحاشی دادید؛ که : از کوزه همان برون تراود که در اوست ؛ با این وجود چند کلمه پاسخ به این آبگوشت! درهم و آشفته تان میدهم۰
پاسخ دادنحذفمولانا می گوید: از همه محرومتر خفاش بود کو عدوی آفتاب فاش بود
سر را در لجن کرده اید؛ معلوم است که چشم و دهان و بینی و گوشتان آکنده از تعفن است۰
پشت به آفتاب کرده اید و چشم بر بسته؛ به انکار خورشید نشسته اید۰
آنکه بر روی کودک اسید میپاشد و آنکه از خشم و کینه و انحراف نسل کشی میکند ؛ کسی از جنس شماست که در کثیفی پوسته ی خود غرق شده است و از عفونت ذهن بیمار و عقده ای خود ارتزاق میکند و در این بیماری خود دور باطل میزند۰
چه زیبا و لایق حال خود گفته اید: از زواید خود میخورید و می آشامید۰
شما چون یک مستراحچی که در بازار عطرفروشان ، به غش و ضعف می افتد ؛ از سخن حق به تلاطم افتاده اید۰
به عنوان یک پزشک متخصص و استادیار در این رشته، که برای آن "خود فروخفته و بیمار شما" دل میسوزاند؛
به شما توصیه میکنم که برای این افسردگی عمیقتان به روانپزشک مراجعه کنید۰
چو غلام آفتابم ، به خرابه ها بتابم بگریزم از عمارت، سخن خراب گویم۰
خدا شما را رحمت و هدایت کند
دکتر علیرضا احمدی یزدی
پاسخ به ناشناس دوم:
پاسخ دادنحذف"لبخند"
(الف)
تو را خوب میشناسم؛ بهتر از خودت! تو ناشناس نیستی. تو را بارها به صورتهای گوناگون دیده ام. همانا که ما انکار همیم. حال اینجا به چه کار آمده ای؟ به کورسوی امیدی برای یافتن حقیقت یا برای بیرون ریختن پلشتی و پلشت ساختن و تکثیرِ سلطه-جویانه خویش در دیگران در تلاش برای ابدی شدن...؟ پیداست که سخت برآشفته ای.
نه! این تویی که باید از خودت به درآیی؛ که در پس آن لفاظی ها و از شهامت و واقع-بینی گفتن، موجودی ذلیل و زبون و "گرفتار آمده در بند خودی حقیر" را میتوان دید. گویی هستی باید جمله بر مدار تو بچرخد- که اگر نچرخید پس لابد زمانه بس بیرحم و دنیا سراسر تیره و تار است و همه مقصرند جز یکی و آن یکی هم تو! اما به راستی چرا؟ اصلا مگر تو که هستی؟ یا نکند زمین را با جایگاه پرواربندی اشتباه گرفته ای؟
حقا که بس نادان و پرنخوتی! این تویی که باید دستانت را از جلوی چشمان برداری و انگشتانت از گوشهایت بیرون کشی. این تویی که اسیر در اوهام خویش، جاهلانه و جبونانه از هستی میگریزی. آن همه تیرگی و تباهی در درون خود توست و در آن تنگ-چشمِ تیره و پرخون تو. تیره ای و تیره میبینی و تیره میخواهی و تیره میکنی؛ هیزم دوزخ در تو و در نگاه توست. این کام نفرین-شده توست که حتی آب زندگی را هم بسان زهرابی تلخ و هر مائده ای را همچو زقوم مییابد.
به راحتی، جمله آدمیان را مشتی توده سلولیِ پست و تباهکار خوانده ای! ولی به راستی آیا نظم و ظرافت فوق العاده همین سازواره های بسیار پیچیده را از پستترین تا والاترینشان، که همچو خودت روزانه در کوچه و خیابان گام میزنند، انکار میکنی؟! آیا این همه ظرافت و زیبایی و پیچیدگی را با آبگوشت اولیه و آن را هم با پیش از خودش یکسان میشماری؟! آیا به راستی هیچ تکامل و والایشی در کار نبوده؟ آیا این است معنای علمی بودن در اندیشه تاریک تو؟!
البته که چیزهایی از حقیقت هم در سخنان توست...؛ اما افسوس که معوج میبینی و راست و ناراست به هم میامیزی و سخت مغلطه میکنی. از بدیها میگویی و ذلیلانه و زبونانه خود را به آنها سپرده و هم-رنگِ بدرنگشان میشوی. ولی آیا به راستی همه اش همین است که تو میگویی؟! واقعا این همه تیره و تاریک است و هیچ نور و هیچ راه برون-رفتی هم نبوده و نیست؟! آیا این است معنای شهامت و واقع-بینی در قاموس وارونه تو؟! مگر نه این که بدیها جز کاستیها و کم نوریهایی گذرا نیستند؟ تو اما تیرگیها تیره تر میبینی و روشنی ها نیز تاریک میانگاری و در پس آنها، زار و خوار، در بند میمانی.
البته که بشر، نه فقط نیکی، که فسادِ بسیار هم کرده و این ولی هرگز کشف جدیدی نیست که اینگونه از فریاد کردنِ تیرگی غرق در لذتی عذاب-آور و بیمارگون میشوی. تو همه بر یک چوب میرانی و به این ستم، تیرگیت توجیه میکنی و خویش را میجویی و خود را اثبات میکنی. حقیقت اما حقیقت است و این تویی که با تباه دیدن و تباه بودن و تباه کردن، جمله تباه میخواهی.
لختی پاسخ خداوند به فرشتگان را در داستان سترگِ خلقت به یاد آر! آنگاه که فرشتگان گفتند آیا میخواهی باز موجودی را بیافرینی که در زمین خونریزی و فساد کند و پاسخ شنیدند که من چیزی را میدانم که شما نمیدانید...؛ و آن گفتگوی خدا و شیطان و سوگند آخرینِ ابلیس که همه را تباه خواهم ساخت و دوزخ را از آنان خواهم انباشت و پاسخ خداوند که من چیزی را به آدمیان میاموزم که اگر به یادش آرند تو را بر آنان سلطه ای نخواهد بود، و آن همان "تبسم" بود؛ یادکردِ حقیقتی که تو فراموشش کرده ای و بیهوده و بدفرجام انکارش میکنی و در بند خود گرفتار آمده ای و دیگران را هم به بند میخوانی و در بند میخواهی....
میدانی و باز اما از آن میگریزی و مذبوحانه سعی در انکار و توجیه اش داری.
اگر به جای تسلیمِ تاریکی شدن و تاریک گشتن و تاریک ساختن میخواستی شمع بودن و از خویش فرارفتن را تجربه کنی، آنگاه خود نور میشدی و روشن میدیدی و روشن میساختی.
"زندگی، لبخند و دیگر هیچ..."
ناشناس اول
"ادامه پاسخ" (لبخند- ناشناس اول):
پاسخ دادنحذف(ب)
از آن کودک مظلوم گفتی؛ از آن دخترکی که به گناهی ناکرده به قتل رسید؛ از ستمهایی بزرگ؛ از خیل جانیان و تماشاگرانی که با ددمنشی و یا از سر بی تفاوتی و خودخواهی در امثال آن جنایات شریکند. بسیار خوب! اما مگر نه این که آنان جملگی در یک چیز مشترکند و آن "درخودماندگی و تیره-انگاریِ دوزخی" همچو خود توست.
و تو فقط یک برش، آن هم یک برش تار از یک گوشه بسیار بسیار کوچک از فیلمی بسیار بسیار بزرگ را که بر پرده ابدیت، از بیکران تا بیکران در سیلان است گرفته ای و برسرزنان و شیون-کنان، آن را به همه عالم و آدم از ازل تا ابد تعمیم میدهی! این است اساس قضاوت کوردلانه تو در باره فیلم و سناریونویس و کارگردان آن.
همچنین از علم و مانند اینها گفته ای و احکامت اما جز به شبه-علمی دروغین و تعصباتِ سخت و بی بنیاد اشاره ندارد؛ شبه-علمی از اساس کهنه و منجمد و سرشار از مغلطه و پیش-داوریهای کور و خودخواسته که در چنبره تناقضاتی بی پایان راه به هیچ کجا نمیبرد و هرگز قادر به تبیین درست پدیده ها و پیش-بینیِ اگرچه نسبی ولی واقع-گرایانه امور نبوده و نیست. نه تمامیت یکپارچه جهان با آن بیشماردنیاهای موازی و تودرتو و هر کدام با فیزیک و قوانینِ متقن و پویا و خاصِ خود، سیستمی بسته است و نه جمله رو به تاریکی و نیستی دارد و نه حتی در مورد سیستمهای به اصطلاح، بسته هم آنتروپی به معنای رو به نابودی رفتن است. [اصل آنتروپی در واقع به سادگی به نوعی تمایل برای پخش و انتشارِ حداکثرِ آنچه انرژی نامیده میشود اشاره دارد، نه به درقهقرا بودن و روبه نیستی رفتنِ هستی آنگونه که تیره-انگارانِ سطحی-نگر و تباهی-طلبانِ درخودمانده با خویش میانگارند!] بازی تردستانه و سفسطه-گرانه با کلمات، یک چیز است و علم و تجربه و آزمون چیز دیگر.
و اما در مورد ابراهیم و عیسی و سیاووش و حسین! اصلا تو از گلستان در آتشِ ابراهیم و نفَسِ زندگی-بخشِ عیسی و از خون خدا چه میدانی؟ تو فقط مشتی الفاظ شنیده ای و حقیقت در خُردیت نگنجد. پاسخ آنان به همچو تو آن بود که ما در آن که امثال تو نشانه غلبه تاریکی میگیرند جز نور و زیبایی نمیبینیم.... همانا که آنها چیزی را میدیدند که تو نمیبینی و نمیخواهی که ببینی. "و آنان نه آفریدگار را به آفریدگانش، که آفریدگان را به آفریدگارش میشناختند...."
به درستی که آفریده کلی است بی منتها، استوار و برنظام "در والایشی مقدر"، از بیکران تا بیکران در نوهستی یافتن و فزایندگی "بنا به یکتاوجودی بی نیاز و هستی-بخش"، یگانه-ضامنِ زنده و برپادارنده پاینده راستی ها و نیکی ها و زیبایی ها- نور آسمانها و زمین- چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه ببینیم و نبینیم و از ندیدنش در عذاب باشیم.
پس چرا باید انتظار داشت که کسی آن حقایقی را که با ذره-ذره وجوش حس و تجربه میکند انکار نماید؟ تو البته میتوانی اسمش را گریز از واقعیت و حماقت و خودفریبی بگذاری- اما این جز از تیرگیِ تنگ-چشمان تار تو نیست و داور حقیقی در این میان همانا حقیقت هستی است. همانا که به یاد خدا آرام گیرد دلها.
آری! "زندگی، لبخند و دیگر هیچ..."
"ناشناس اول":
پاسخ دادنحذفو هستی سراسر برآمده از لبخند روشنایی بخش و آفرینشگر خداست. پس بخواهید و بخوانید تا اجابت شوید، بدانسان که "باش! پس میشود"؛ به راست خواستن و خاک برتابیدن.
"زندگی، تبسم و دیگر هیچ..."
روز زایش مهر بر همگان خجسته باد.
پاسخ دادنحذفاحساس من این است که برادران کارامازوف ( دیمیتری و آلیوشا ) ، در وبلاگ من در حال مباحثه هستند!
پاسخ دادنحذفآری! به نظر اینگونه میرسد. اما آنها سرِ خود نیامدند. این ارتعاش قلم تاثیرگذارِ نویسنده اصلی در این وبلاگ بود که به مصداق سه نوشته پیشترش، "مثلث" یا به بیانی دیگر "بازگشت"، این هر دو را به اینجا خواند.
پاسخ دادنحذفاین سو کشد سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان، یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها.
بودن یا نبودن؟ مسئله این است.
در جایی در آن گفتگو به ویکتور فرانکل اشاره شده. فرانکل در سرگذشت واقعیش از وقتی میگوید که ناگهان با واقعیتی عریان روبرو میشود. پس از ورود تکان-دهنده اش به اردوگاه مرگ، مشاهده دود ناشی از سوختن دوستانش که از دودکش کوره های مرگِ آشویتس به آسمان سر میکشیده و گذر از مرحله خوش-خیالیهای نخست و آنچه خودش نوعی "توهم رهایی" نامیده، سرانجام با شنیدن به هنگامِ یک واژه، به یکباره با زندگی پیشین خویش به طور کامل وداع میکند. ضربه سخت این واژه، روانپزشک و استاد سابق دانشکده پزشکی وین را ناگهان به درون دالانی تاریک و هولناک پرتاب مینماید که چندی بعد در اعجازی خلاقانه از طرف دیگرش مکتب پرنورِ لوگوتراپی یا "معنادرمانی" متولد میگردد. این استاد معروف، شریف و وظیفه شناس با خانواده ای دوست-داشتنی، در آغاز ورودش به اردوگاه مرگ از یکی از هم-کیشان همبندش میخواهد حتی پس از مرگ او، دستنوشته هایی را که حاصل یک عمر کار آکادمیک وی بوده محفوظ دارد. او اما در پاسخ، زهرخندی تمسخرآمیز و واژه ای را به سوی فرانکل پرتاب میکند که همچو پتکی گران بر سرش فرود میاید و دنیایش را دگرگون میسازد؛ فقط یک کلمه: "گُه".
بدین ترتیب باید قبول کرد که در تولد مکتب معنادرمانی نه فقط واژه هایی مانند "معنا" و "خدا" و از این قبیل، بلکه واژه هایی همچو "گُه" نیز در دینامیزمی دیالکتیکی بسا موثر بوده اند....
اریک فروم هم در جایی به تریاد تباهی اشاره دارد، که یکی از آن سه رکن اصلی، "مرگ-پرستی" است؛ سائقی که در برابر عشق به زندگی قرار میگیرد. فروید نیز با برخی تفاوتها به وجود گونه ای سائق ناهوشیار موسوم به غریزه مرگ در آدمها اشاره دارد که در نوعی کشمکش با غریزه زندگی رفتار آدمی را شکل میدهد. فروم اما به عنوان نمونه ای برجسته از "مرگ-پرستی" یا به بیانی بهتر، "تباهی طلبی" به نقل روایتی در مورد گذشته هیتلر میپردازد؛ آنجا که هیتلر در جریان جنگ جهانی اول از مشاهده جسدِ در حال تلاشیِ سربازی در میدان جنگ به اوج لذتی غریب میرسد! همان روان-نژندِ حقیر و منحرفی که بنا به "اعجاز باور" و با هوش و عزم و باژگون-سازیها و دروغ-پردازیهای کم-نظیرش (حتی به خویش) توانست "در بستر جامعه و شرایطی مستعد" و بنا به ضعفهای عمیق موجود بسا موثر افتد و "پلیدیهای بسیاری را از عمق به سطح کشد".
و باز نیکوس کازانتزاکیس در آن خودنگاره معروفش در باره سیر و سلوک خویش، "گزارش به خاک یونان"، از یک تجربه خاص میگوید: آنگاه که بر فراز تپه ای مشرف بر یک شهر، ناگهان همه را با نعره ای غریب و دشنام-گویان تهدید به مرگ و نابوی کرده و لختی بعد باز به خود میاید؛ به قول خودش گویی موجودی بدوی و درنده-خوی ناگهان از عمق درونش به بیرون جسته و آن صحنه را خلق کرده است....
ولی با وجود همه اینها، نه فرانکل، نه فروم و نه کازانتزاکیس، به انسان نگاهی از بنیاد تیره نداشته و انسان را "یکسره" گرگِ انسان نمیانگارند. بر خلاف برخی همچو صادق هدایت و کافکا با قلمی بیشتر تلخ و تاریک، آنان به انسان ایمان دارند و رهایی را در نهایت امری ممکن میدانند.
- ادامه:
پاسخ دادنحذفدر این باره به نظر میرسد یکی از مهمترین پادزهرهای مورد نظر فروم در مقابله با این دست تباهی-طلبیها در ژرفای روح بشرِ گریزنده از آزادی، در یکی از آثار عمیق و خواندنی او یعنی "هنر عشق ورزیدن" نهفته باشد. اما افسوس که نوشداروهای مورد نظر فروم و بسیاری دیگر بر سیاق وی همیشه آنگونه که باید، دقیق و موشکافانه عمل نمیکنند؛ گاه خیال-پردازانه و خودفریبانه به نظر میرسند و به ویژه از یک تکیه-گاهِ مستحکم و درخورِ هستی-شناختی برخوردار نیستند. این کاستی به نوعی یادآورِ برخی آموزه های جذاب و معماگونه و اخلاقیاتِ پر از تضادی است که در پاره ای مذاهب و عرفانهای لطیف شرقی و روایتهایی از وحدت وجود میتوان سراغ کرد؛ روایتهایی ایده-آلیستی که خیر و شر را نه در چارچوب "یک" سناریوی واحد آنگونه که واقعا هست، بلکه در بنیاد "یکی" میانگارند....
شاید مشابه همین کاستیهای هستی-شناختی بود که همراه با برخی عوامل بیولوژیک و محیطی، سرانجام نیچه را نیز در آخر عمر به ژرفای افسردگی عمیق پرتاب کرد؛ همان نیچه چندبعدی و سرگردان و تودرتویی که از قضا یکی از اندیشمندان یا به عبارتی هنرمندانِ مورد علاقه فرانکل هم بود؛ همان نیچه سرکش و عصیانگر و در آرزوی رهایی از بندهای سنگین و چسبنده پیچیده بر دست و پا، که از نوعی خودانکاری و ازخودبیگانگیِ برآمده از برخی انواع هنر و مذهب سخت برمی آشفت و واگنرِ عزیزش را به گناه افتادن به پای مسیحیت در سمفونی معروفِ پارسیفال برنتافت. جالب است که کازانتزاکیس این ارادتمند مسیح هم در روایت سیر و سلوک پر فراز و نشیبش، از نیچه به مثابه ناجی خویش از نیستی در ردای زرد بودا یاد میکند؛ ناجیِ برانگیزاننده ای که در اوج غرقه گشتن کازنتزاکیس در بودا و در وقت گرفتاری او به آنچه یک روانپزشک "بیماری زاهد" خوانده بود به دادش رسید و نگذاشت آن قلبِ هنوز سرخ و تپنده، زرد گردد و در گردونه تکرارشونده در خود تا بینهایت، گرفتار مانَد و در خاموشی ذهن، از تپش بازایستد؛ همان ضربان درهمِ زندگی که بعدها و به وقت دیدار کازنتزاکیس با "زوربا" باز شدت میگیرد.... افسوس اما که همین نیچه ناجی سرانجام در دایره بسته "بازگشت جاودانه"، که در یکی از تاملات هستی-شناسانه خویش در وهمش پدیدار گشته بود، گرفتار ماند. آخر رهایی از چنبره بسته "زمانی دایره ای و تکرارشونده در خود تا بینهایت"، حال هر نامی که بر آن بنهیم، چگونه میتواند ممکن باشد؟
آیا هستی سراسر در چنبره "تکراری جاودانه" یا "تکراری رو به تباهی" گرفتار است و انسان هم جز بیچاره ای نفرین شده و هم آگاه بر رنجش در این میان نیست؟ اصلا نیکی به چه معناست و آنچه "نیکی کردن" تلقی میشود به واقع از سرِ "ازخودفراروندگی" است؟ یا "حیله مزورانه ضعفا"؟ یا نوعی "بازی مصلحت-آمیز و معامله اجتماعی"؟ یا "تلاشی خودفریبانه برای خودفراموشی با کارکردی تریاک-وار"؟ آیا نیکی کردن فقط یک بازی و تظاهر فریبنده برای رهایی از رنج اسارت ابدی در "بازگشتی جاودانه و بی هیچ صعود" یا حتی "تکراری رو به تباهی" بوده است؟ آیا بدین ترتیب از هنر و مذهب چه کاری بیشتر از کمک به آدمی برای تخدیر و از یاد بردن دردهای درمان-ناپذیرش برخواهد آمد و حتی یک ابرانسان و "آدمی پرآدمی" در این میان چه میتواند بکند؟
آیا رقص مستانه دیونیزوس و آپولون به زایش "انسان آواره" بر زمین انجامیده که خدایانش از سر حسادت و به عقوبتِ آگاهی بر رنجش و ناتوانی از مهار احساسش، در بندش کشیده اند و جگرخواره ای را به شکنجه ابدیش در این غربت-سرا گماشته اند؟
- ادامه (3):
پاسخ دادنحذفهمچنین مگر نه اینکه افلاطون هم همچو بسیاری دیگر، آدمیان را بسان گرفتارآمدگانی در تاریکی در دل غاری بسته دانسته است؟ چه این که بدینسان عملا بر نوعی نادانی و کوردلیِ ذاتی نوع بشر صحه گذاشته شده و این گله های نادان و معتاد به تاریکی و اسارت، تا ابد باید به دنبال شبان باشند؛ شبانانی که اگر خود گرگانی در لباس شبان باشند آنگاه آن خواهد شد که بارها و بارها در تاریخ بشر شاهد آن بوده ایم.
و باز اگر جهان و تاریخ را مثلا آنگونه که برخی از پُست-مدرنهای سطحی هم مثلا به بهانه آزادیخواهی و نفی دیکتاتوری مدعی آنند "فاقد جهت" بیانگاریم یا آن را هیچ در هیچی رو به تباهی خیال کنیم، آنگاه ارزشها به واقع چه معنایی در این شب سرد و تاریک و ابدی میتوانند داشته باشند؟ آیا در وانفسای پوچ-انگاری، ارزشها، حداکثر چیزی جز پاره ای انگاره ها و قراردادهای اجتماعی در صحنه تنازع بقا و "برآمده از تعادل قوای موجود در جنگ گرگها" و "در راستای حفظ و استمرار این زندگی جمعی در جنگل" خواهند بود؟ آیا در آن صورت، خوب بودن و نیک رفتار کردن در واقع "سرپوشی فریبنده بر خشونت سخت و درنده جاری در مناسبات و طریقی برای قابل تحمل ساختن آنها" نخواهد بود؟ "استتار رندانه و وارونه-نمایانه خودخواهیهای فردی"، "روشی ریاکارانه برای ارضای خودخواهیها و برآوردن تمنیات و نیازهای حقیر" و یا احیانا مشتی "تعارفات و بازیهایی لوس و فانتزی"، هیچیک نه از سر ازخودفراروندگی، بلکه جملگی دلیل درخودمانگی و درماندگی است.
همینطور، بر خلاف ادعای طرفداران سرمایه-سالاری (به خصوص طرفداران نئولیبرال سرمایه-سالاریِ بی مهار)، هم منطق و هم تجربه به ما میگوید جمع جبری منافع خودخواهانه آدمها هرگز به سعادت جمع نیانجامیده و وفاداری به ارزشها در چنان دنیایی، جز به حماقت یا تظاهری فریبکارانه معنا نخواهد شد. این البته به معنای مهر تایید نهادن بر ارزش-پناهی های دروغین و پوستین وارونه ساختنهای واپسگرایانی دگم و منجمد نیست؛ اما بدین معناست که بدون پشتگرمی به نگاهی درست به هستی، در نهایت نمیتوان ارزش-روایی را تا نهایت منطقیش به پیش برد و تا به آخر نیز درست و سودمندش شمرد.
- ادامه (4):
پاسخ دادنحذفپس میبینیم که طرد امثال آن ناشناس دوم و رد ادعاهای آنان، چه در نظر و چه به ویژه در عمل، سهل و مفت نبوده است. موهن و آزاردهنده سخن گفتن و پلشت و مبتذل ساختن نیز ذاتی نوع نگاه تیره آنان است. چنانکه که نویسنده این وبلاگ نیز در مورد ناشناس دوم گفته: از کوزه همان برون تراود که در اوست و "هر کسی بر طینت خود میتند".] برعکس، سخنی جز بر این بنیاد کژ را نباید از آنان انتظار داشت و پشت دادن به هر آن ادعای خوش-ظاهر و راست-نمایشان اشتباهی بدفرجام خواهد بود. اما باز "به صِرف اینها" نمیتوان مهر باطل بر همه ادعاهایشان زد. این که نهایت منطقی استدلالاتِ امثال ناشناس دوم به کدام گنداب میانجامد و چقدر ما را خوش میاید یا نه سخن دیگریست؛ اما به هر روی آنها هم حرفها برای گفتن دارند و چه بسا تسلطشان بر ادبیات و هنر و فلسفه و علومی از قبیل روانپزشکی و مانند اینها، به خصوص آن روانپزشکی که هدفش نرمالیزه و معمول ساختن آدمهاست، کم نباشد.
البته بسیاری آدمیان معمولا بر رویه گذشتگان خویش و طریق غالب در اجتماع خود میرانند و چه بسا برایشان نه خود حقیقت، بلکه نسبتشان با آنچه حقیقتش میانگارند و میزان تعلق آن به ایشان است که مهم میباشد. به هر روی اما، چه بدانند و چه ندانند، نوع نگاه در آدمها کار خود را میکند و وسوسه ها به خودسپاریِ خویش به یک دنیای فرضیِ رو به تباهی به هزار و یک بهانه و علیرغم همه ظواهر و وارون-گویی ها و نعل وارون زدنها، همواره وجود دارند.
پرسش دیگر این که آیا شیطان به خودی خود هیولایی زیرک و پرتوان است که در همه جا حضور داشته و بر روح و روان ما چنگ انداخته و سلطان قادر هموست؟ یا به واقع فقط حقیری روان-نژند و در توهم باژگونه خدایگانی و در حضیض خواری و زبونی است، که به نادانی و خُردی و خودپرستی نخوت میورزد و وارونه-نمایی میکند و اما در کاستیها و تیرگیهای ما نفس کشیده و به آنهاست که قدرت و هیبت مییابد؟ آیا او بودی بس پست و حقیر و ناموزون دارد که چه بسا مسخره و ابله و مجنون به نظر میرسد؟ یا این که او گاه عقل واقع-بین ما را نمایندگی میکند و ما چون میخواهیم از واقعیتِ تلخ خویش و هستی خویش بگریزیم، آن بینوا را لعنت میکنیم؟! اصلا چرا شیطان و چرا فرشته؟ اگر شیطان، کدام شیطان و با کدام رنگ و در کدام مرتبه از دوزخ؟ و اگر فرشته، کدام فرشته و با کدام رنگ و در کدام مرتبه از بهشت؟ اما اصلا چرا بهشت و چرا دوزخ؟ چرا نیکی و چرا بدی؟ کدام بازگشت و عقوبت و چرا و چگونه؟ و بالاخره اصلا واقعیت چیست و واقع-گرایی و عاقل بودن در این میان به چه معناست؟
آیا آنچه در بالا آمد تنها یک لفاظی و سناریوپردازی خیالی بود یا این که گیتی خود سراسر یک سناریوست و آن هم یکی از صحنه های آن؟
قضاوت با شما.
"گر نیک و بد نزد خدا یكسان بودی در ابتلا با جبرئیل ماهرو ابلیس هم سیماستی"
"گر نیک و بد نزد خدا یكسان بُدی در ابتلا، با جبرئیل ماهرو ابلیس هم سیماستی"
پاسخ دادنحذفدر گفتار بالا شاید مقوله "غار افلاطون" نیاز به توضیحی کوتاه داشته باشد:
پاسخ دادنحذفمَثل معروف غار زیرزمینی افلاطون راهم میتوان "عملا" غاری بسته برای توهم زدگانِ گرفتار در آن، که از نخست پشت به ورودی غار نشانده شده و زنجیر گشته اند، محسوب داشت و هم نه. آنچه در بالا در باره غار افلاطون مورد اشاره قرار گرفته، صرفا روایتی است که برخی آن را با توجه به بعضی دیگر از آرای افلاطون مطرح ساخته اند و دیدگاه افلاطون و مانند او و نظامهای فکری و آموزشی مبتنی بر این دیدگاه ویژه را که برای قرنها در جوامع بشری غالب بوده است مورد نقد جدی قرار داده اند. اما برخی دیگر البته روایتهایی دیگر را در باره مثل "غار افلاطون" ارائه میکنند که در جای خود میتواند مورد توجه قرار گیرد.
به هر صورت اندیشه های افلاطون، که نوع نگاه بسیاری دیگر را نیز بازتاب داده و سایه ای سنگین بر نظامهای اندیشه در تاریخ داشته خود نیاز به نقدی بنیادین دارد.
حمله شدید نیچه به واگنر به سبب ساختن اپرای پارسیفال (که به سهو سمفونی پارسیفال گفته شده) همچنین به تنفر او از آنچه منشِ دونان و اخلاقیات ضعفا قلمداد مینمود بازمیگشت. نیچه اپرای پارسیفال را بسان خیانت به آرمان ابرانسان تلقی میکرد.
پاسخ دادنحذفنیچه، گاه آنچه را که بسیاری عشق عارفانه و فروتنی و شفقت و فداکاری مینامیدند از بنیاد زشت و دروغین میدانست! این دروغین بودن، که خود جای بحث بسیار دارد، گاه به نوعی پوکی و وارونگی ارزشها اشاره داشته و چیزی بیشتر از آن مفهوم نسبتا ساده ای است که معمولا با عنوان رایج "متظاهرانه" از آن یاد میشود.
به طور کلی اگر از منش و اخلاقیاتی به واقع دروغین به مثابه نوعی پوستین وارونه و فریب سیستماتیک یاد شود به بیراه نرفته ایم. این دروغ و ریایی است که چه بسا با خودفریبی همراه گشته و میتواند به مسخی عمیق بیانجامد.
اما از دیگرسو نمیتوان انکار کرد که همان اخلاقیاتِ به حقیقت غیراخلاقی و بیرحمانه هم "دستکم در مواردی" در مهار غریزه تباهگری آدمیان در نظام جنگل موثر بوده و اگر نتوان نظام و اخلاقیاتی فراتر یا لااقل کمتر تیره را جایگزینش ساخت، ویرانسازی آنچه که هست، تازه اگر که ممکن باشد، میتواند به تباهی بیشتر بیانجامد.
واقعیت این است که تاریک و روشن های نیچه، این انبان غریب تضادها، هیچیک ازیادرفتنی نبوده اند. ای کاش اما آن تلخیهای تلختتر از شوپنهاور، برخی منم هایش و به ویژه آن "بازگشت جاودانه لعنتی" نبود. در آنصورت چه بسا آن جنون افسرده نیز در خودش فرونمیکشید و او آنگونه گرفتار انتقام سخت شیاطین نمیشد. از یک نظر، نیچه، شورشی سخت و آشفته بر آن وارونگی و بیرحمی و حقارتهای وارونه نما بود؛ ضد مسیحی باژگون که میخواست ابرانسان را با دم مسیحایی خویش بیافریند و اما با زنجیر "بازگشت جاودانه" در دوزخ به بندش کشیدند. بدانسان عاقبت، نیچه خود را با حلقه بسته بازگشت جاودانه به دار کشید و زاده "تراژدی سرخ" از پی رقص آپولون و دیونیزوس، در سرانجام آوارگیش، به مغاک تراژدی سیاه افتاد.
کاش آن توهم بازگشت جاودانه در دوری بسته و عذاب-آور نبود و راهی برای شکستن آن دور باطل و چه بسا رو به تباهی گشوده میشد.
- به طور کلی سائق تباهی طلبی و آنچه مرگ پرستی نامیده میشود را میتوان برآمده از تصویر ذهنی آدمی از جهانی رو به تباهی قلمداد کرد. در واقع بدین ترتیب ذهن و روان آدمی میخواهد خود را با هستی همسو ساخته و بقا و بسط خویش را عملا در تباهی جستجو میکند! این تصویر در طی قرنها در ذهن انسان شکل گرفته، نسل به نسل منتقل شده و در ناخودآگاه جمعی نیز حضور دارد. (رویدادهایی از قبیل بیماری و پیری و مرگ و ویرانیها و آسیبها و ناکامیها، اگر با نگاهی سطحی و نزدیک بین نگریسته شوند، به تقویت این تصویر میانجامند.) علت جمله امراض را میتوان در این تصویر جستجو کرد.
بر همین سیاق، سائق زندگی برآمده از تصویر ذهنی آدمی از جهانی دروالایش خواهد بود. این تصویر هم میتواند نسل به نسل منتقل شده و درناخودآگاه جمعی حضور دارد. درمان جمله امراض را نیز میتوان در این تصویر یافت.
تصویر ذهنی یک جهان دروالایش اما فقط هنگامی میتواند واقعگرایانه و پویا و پایدار بوده و بدینسان چشمه جوشان و بی پایان زندگی و زایندگی گردد که همراه با درکی "اگرچه نسبی و محدود و سیال" ولی یگانه از آفریدگار همراه باشد؛ "درک آفریدگار و آفریدگان در جریان آفرینش"؛ خودسپاری آزاد و پرتلاش و خلاقانه ای به واقعیت هستی؛ "کلمه" دگرگون-ساز و زندگی-بخشی که آفریدگارش به آدمی بیاموخت و کشف نو به نوی آن، نوشداروی آخرین است.
زایش مسیح بر همگان مبارک....
پاسخ دادنحذفگویا برخی خوانندگان با دو سه بند آخر نوشتار بالا مشکل داشته اند. بنابراین بندهای مزبور یکبار دیگر همراه با برخی توضیحات بیان میشوند: [در ضمن، بیان این نکته هم بی مناسبت به نظر نمیرسد که بر خلاف تصور بسیاری، درستی برخی گزاره های بیان شده را نه تنها در جریان وقایع و تجربیات گوناگون در عرصه های مختلف، بلکه همچنین با پاره ای آزمونهای کنترل شده و تکرارپذیر نیز میتوان نشان داد تا بدین ترتیب جایی برای جدلهای پایان ناپذیرِ رایج نماند- آزمونهایی که نتایجشان نه نشانگر نوعی خرق عادت، بلکه بیانگر عادتی جاری در هستی است ....]
پاسخ دادنحذف- به طور کلی "سائق تباهی طلبی" و آنچه در اوج خود "مرگ پرستی" نامیده میشود در واقع در تصور "جهانی رو به تباهی"، که در ذهن آدمی است، ریشه دارد. وقتی جهان را در کل و به گونه ای محتوم رو به فساد و تباهی بیانگاریم، ذهن و روان ما، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، عملا خواهد خواست تا خود را با این روند غالبِ فرضی در جهان همنوا سازد و بقا و بسط خویش را در تاریکی و تباهکاری جستجو کند! در واقع بدین ترتیب، آن خودانگاره و تصویری از "من" که در ذهن و روان شکل میگیرد موجوی حقیر وناتوان است که خود را همراه با بقیه جهان، "رو به قهقرا و تباه شدن" میبیند. آنگاه این "منِ تیره-انگار"، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، در پی آن خواهد بود تا بر اساس نوع نگاه خاص و تیره خود به دنیا و ضمن نوعی همنوایی فعالانه و یا منفعلانه با روند کلیِ حاکم بر جهان (!)، هر قدر که میشود، خود را با تبهکاری و سلطه جستن و یا تن به سلطه دادنی تباهکارانه محقق دارد- چرا که به زعم باژگونِ آن منِ تیره-انگار، "تحقق خود" و اثبات و بقا و بسط خویش در چنین دنیای تیره و رو به تباهی، عملا اقتضایی جز این نمیتواند داشته باشد و خواه و ناخواه، تیره بودن و تباهکاری شرط اجتناب-ناپذیرِ بقا و بسط در این ظلمتکده است! فراموش نکنیم که "میل کلی به تحقق خویش" به معنای بسیار عام و شامل آن، میل و انگیزشی بنیادین در تمام موجودات زنده است. اقتضای این میل اساسی در یک ذهن تیره-انگار و دوزخی، طبعا رویکردی تباهکارانه و "بد" خواهد بود.
همچنین رویدادهایی از قبیل بیماری و پیری و مرگ و ویرانیها و آسیبها و ناکامیها، اگر با نگاهی نزدیک-بین و ایستاانگار و جزئی-نگرانه نگریسته شوند، به تقویت تصویر ذهنیِ "جهانی رو به قهقرا" میانجامند. این تصویر در طی قرنها در ذهن آدمیان شکل گرفته، نسل به نسل منتقل شده و در ناخودآگاه جمعی نیز حضور دارد. (چه اینکه علت جمله تباهکاریها و امراض تباهسازِ در ذهن و روان آدمی را به نوعی میتوان در این توهم جستجو کرد.)
در طرف مقابل، "سائق زندگی و والایش جویی" در واقع در تصور "جهانی دروالایش" در ذهن آدمی ریشه دارد. وقتی جهان را در کل و به گونه ای محتوم دروالایش ببینیم، ذهن و روان ما، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، عملا خواهد خواست تا خود را با این روند در جهان همنوا سازد و تحقق و بسط خویش را در روشنایی و روشنایی-بخشی جستجو کند. در واقع بدین ترتیب، آن خودانگاره و تصویری از "من" که در ذهن و روان شکل میگیرد جزئی از کل است که خود را همراه با بقیه جهان، "رو به تکامل و والا شدن" میبیند. آنگاه این "منِ روشن-بین"، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، در پی آن خواهد بود تا بر اساس نوع نگاه خاص و روشن خود به دنیا و ضمن نوعی همنوایی با روند کلیِ حاکم بر جهان به انحای گوناگون، هر قدر که میشود، خود را با والا ساختن و والایش یافتن محقق دارد- چرا که به زعم آن منِ روشن-بین، "تحقق خود" و اثبات و بسط خویش در چنین دنیای روشنی، عملا اقتضایی جز این نمیتواند داشته باشد و خواه و ناخواه، روشن بودن و روشنایی-بخشی شرط اجتناب-ناپذیرِ تحقق خویش در این دنیای نورانی است! چنان که گفته شد، "میل کلی به تحقق خود" به معنای بسیار عام و شامل آن، میل و انگیزشی بنیادین در تمام موجودات زنده است. اقتضای این میل اساسی در یک ذهن روشن وغیردوزخی، طبعا رویکردی تکامل-بخش و "نیک" خواهد بود.
همچنین تصویر ذهنیِ دنیایی دروالایش هم به موازات تصویر ذهنی دنیایی رو به تباهی، در طی قرنها در ذهن آدمیان شکل گرفته، نسل به نسل منتقل شده و در ناخودآگاه جمعی نیز حضور دارد. (چه اینکه درمان تباهکاریها و امراض تباهسازِ در ذهن و روان آدمی را به نوعی باید در این تصویر جستجو کرد.)
ادامه:
پاسخ دادنحذفطبعا تصویر یک جهانِ دروالایش اما آن هنگام میتواند تصویری پویا و پایدار بوده و چشمه راستین و "بی پایانِ" زندگی و زایندگی گردد که تصویر و درکی واقع-گرایانه باشد. چنین درک واقع-گرایانه ای از جهانی روشن و "درنوهستی یافتنِ پیوسته و فزاینده" نیز فقط در صورتی ممکن است که خود با درکی بایسته از هستی-دهنده و والایش-بخشِ جهان "همراه" باشد؛ آن ضامن استوار و پاینده جمله نیکویی ها و راستیها. اگرچه آن درکِ بس خاص و یگانه انسان (به مثابه یک پدیده و آیت با وجودی وابسته و نسبی و محدود) از آن یکتاآفریدگار بی نیاز (به مثابه پدیدآورنده و مبنا با وجودی قائم به ذات و مطلق و بی مرز) نیز هرگز نمیتواند درک و دریافتی "واقع-بینانه" باشد و اگرچه حتی درک و دریافت آدمی از جهان پدیده ها هم هیچگاه درکی واقع-بینانه به معنای مطلق و "غیرقابل دستیابیِ" آن نخواهد بود ...، با این وجود اما، "واقع-گرایی و نه واقع-بینی" البته امری ممکن و دست-یافتنی است؛ "درک آفریدگار با آفریدگان در جریان آفرینش"؛ خودسپاری آزاد و پرتلاش خویش به هستی در تجربه خداگونگی و آفرینندگی؛ آن "کلمه" دگرگون ساز و زندگی بخشی که آفریدگارش به آدمی بیاموخت و کشف نو به نوی آن، همان نوشداروی آخرین است.
آری! زندگی، تبسم و دیگر هیچ....
"زندگی، خداوند و دیگر هیچ..."
پاسخ دادنحذف[دوست عزیز "لطفا در صورت امکان" به جای سه مطلب ارسالی مشابهِ قبل، "که هنوز انتشار نیافته"، این مطلب جایگزین گردد. با سپاس از فرصتی که فراهم آورده ای....]
پاسخ دادنحذف- برخی میگویند:
"آدمیان محکومان به عذاب زندگی و پوسیدگی در سرای شیطان در دل دوزخند؛ نفرین-شدگانی چشم-بربسته و زنجیرشده در دخمه های تاریک تنهایی خویش. در این بیدادگاه پرفریبی که دنیایش مینامیم آدمیان بسان انبانهای متحرک و پرنخوتِ پلشتی اند که در هزارتوی این سرای سراسر دروغ گرفتار آمده و چو برای پوشاندن چهره کریه شان نقاب دین، هنر، ادبیات یا اخلاقیاتی دروغین بر چهره میکشند، گاه حتی چندش-آورتر میشوند! این درماندگان بسان کُپه-کودهایی در فسادند که وقتی نور بر آنان بتابد، چه بسا گند تعفنشان بیشتر مشام را میازارد."
- برخی دیگر اما میگویند:
"آدمیان گلهای شگفت باغ خداوندند به اعجازِ زندگی. پس به نورَستگانشان بنگرید با رنگها و بوهای مختلف، که جملگی رو به آفتاب داشته و در ژرفای وجود، ریشه در عشق جاودان به زندگی دارند؛ گلهایی سخت شیفته رویش، که نباید در هراسی بیهوده از خارهایشان رمید و اگر هم گاه پژمرده به نظر رسند، محتاج آب و روشناییند. آنان غنچه هایی غریب و پررمز و رازند تشنه آب و نور و عشق و چو دریابیدشان، در هوای زندگی به تازگی و شادابی شکفته میشوند و به هزار رنگ و صدا، همسرایی زیبای آفرینش را نقاشی میکنند."
- به راستی واقعیت کدام است؟ نه این و نه آن، هم این و هم آن؟! هر چیز را هر جور بنگریم چه بسا همانگونه به نظر برسد...؛ ولی فقط یک نگاه، یک نگاه حقیقی است که همه اینها را در برمیگیرد و اما هیچیک از اینها نیست.
گلها سخت مومن به زندگیند و با اصرار بسیار همچنان از دل خاک و کود و سنگ سر میکشند- که گلها و آنچه از دل آن بر میایند اگرچه "یک" اند، اما "یکی" نیستند. و در دل سرد خاک بسا بذرهایی یکتا که هنوز منتظر نگاهی بخشا برای رُستنَند؛ نگاهی که نور زندگی-بخشش آن حس ساده و آفرینشگر به تبسمی عظیم و لطیف باشد....
"خداوند، آفرینش و همه چیز..."
"زندگی، خداوند و دیگر هیچ..."
پاسخ دادنحذفخداوند، تبسم و همه چیز ...