۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

پنجاه پوند


    امشب را نیز با عادت قدیمی ام به سر بردم: برش بزرگی از پنیر کمامبر ویک گیلاس شراب قرمز؛ سپس پهن کردن تخت کوچک تاشو در یک گوشه ی لابی هتل؛ پهن کردن ملحفه بر روی آن و دراز کشیدن با کت و کراوات و کفش ؛ با چشمانی نیمه باز و مغزی نیمه هشیار..         زندگی شبانه ی یک رسپسیونیست هتل ، حتی در شب سال نو، فراز و فرودهای زیادی ندارد.     روزی پر کار و شبی در انتظار بازگشت مسافران هتل، باز کردن در و خوش آمد گوئی، لبخندی از ناچاری و سپردن کلید اتاق به دست مشتریان ؛ تا مسافر و مشتریی دیگر....     نیمه دراز کشیده، به خیابان نگاه میکنم:  محله ی شلوغ عرب نشین  ماربل آرش در لندن.   ازدحام مردم و توریستها در این رورهای پایانی سال و دود و بوق ماشینها؛ فضای محله را بیش از پیش غیر قابل تحمل میکند...  با شنیدن صدای زنگ روی پیشخوان رسپسیون از خواب بیدار میشوم.  دختر جوان و زیبائی با چشمان مشکی و موهائی بلند و مواج ، با نگاهی غم آلود از غربت، با لهجه ی هندی درخواست چک اوت میکند.  شماره ی اتاقش را میپرسم؛ پاسپورتش را که به امانت سپرده است ، به دستش میدهم و صورت حساب یک هفته اقامتش در هتل را روبرویش میگذارم: دویست و پنجاه پاوند.    دختر ، دست در کیفش میکند و با تردید چند اسکناس بیرون می آورد.   با لهجه ای هندی میگوید که فقط دویست پاوند دارد...  اخمها را در هم میکشم و صدایم را بلند میکنم.. به او میگویم که چاره ای جز پرداخت پول ندارد...دختر ، اشک در چشمانش جمع میشود و میگوید که اشتباه محاسبه کرده است. میگوید که برای کار واجبی در لندن است. درخواست ترحم میکند...از من خواهش میکند که به رئیس هتل زنگ بزنم و برایش تقاضای تخفیف کنم.  به او میگویم که اگر پول را پرداخت نکند، پلیس را خبر میکنم..   اشک میریزد و از من یک لیوان آب میخواهد.  به سمت بار در انتهای لابی میروم.در یخچال بار را باز میکنم..  صدای باز و بسته شدن در هتل را میشنوم؛ بر میگردم؛  دختر آنجا نیست...   خشمگینم . میخواهم از هتل بیرون بروم و تعقیبش کنم  ولی نمیتوانم هتل را تنها بگذارم..  چقدر ساده ام که پاسپورت دختر را قبل از تسویه حساب به او پس داده ام.    پنجاه پاوند.    دستمزد دو روز کار شبانه روزی: شب بیداری، چشم بر هم نگذاشتن،  ساعتها سر پا ایستادن، لبخندهای زورکی زدن، به تلفن جواب دادن، حرفهای مفت این مسافر و آن مشتری را شنیدن، میز صبحانه چیدن، شیشه های رسپسیون را برق انداختن، مجیز صاحب پست فطرت هتل را گفتن...       رئیس هتل  حتما این پول را به عنوان جریمه از حقوقم کم خواهد کرد.   لعنت بر این شانس. لعنت به این مسافرهای خارجی و لعنت به این سادگی و حماقت من... چاره ای ندارم.  غمگینم و خشمگین. به رختخواب بر میگردم و خواب و بیداری آشفته ام را در هم می آمیزم....زنگ هتل به صدا در میآید.  در را باز میکنم.  توریستی فرانسوی وارد میشود. بوی تند الکل آمیخته به عطر و بوی عرق فضا را پر میکند. یک مشت اسکناس مچاله شده را روی پیشخوان می اندازد و به بیرون هتل اشاره میکند.  کمی دورتر ، دختر هندی در سرما قوز کرده و به این سمت نگاه میکند.  مرد فرانسوی با زبان دست و پا شکسته و خنده ای چندش آور میگوید که آن دختر خواسته است که دستمزد تن فروشی چند ساعته اش را به شما بدهم  و با کلماتی کثیف شروع به تعریف از دختر میکند...  پول مچاله شده ی روی پیشخوان را با نگاهی غایب در صندوق میگذارم... خسته ام...طبق عادت،  تکه ای پنیر کمامبر را با جرعه ای شراب تلخ فرو میدهم.   با لباس و کراوات و کفش ، در خواب و بیداری دراز میکشم ....    در چند صد متری ماربل آرش ، در شهر مه گرفته ی لندن ، در روز پایانی سال، در لابی هتلی ارزان قیمت ،در  خواب ، یک شاهزاده خانم شرقی  با چشمانی به رنگ عسل و دستانی به سفیدی پرهای کبوتر میبینم که به من مشتی سکه ی طلا انعام میدهد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر